<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پچ پچ </title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/</link>
<description>به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و  عروسک پارچه ای</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 Oct 2009 16:51:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دارم می روم</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>دوباره  فردا شروع می شود: سزیال روزهای دور از خانه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی دانم چه باید کرد . در اردوگاه کار اجباری در طرح شاخص پزشک خانواده منتظرم طرحم تمام شود. طرحی که در آن چیزی به عنوان آسودگی پزشک ! زمان برای مطالعه ! زمان برای ارتباط با دنیای مدرن!!!! (چه اراجیفی می گویم؟؟) حتی  داروخانه در آن پیش بینی نشده است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt; من را می فرستند در میان انبوه آدم های له شده ای که پادرد و کمردرد دارند. سرگیجه و اضطراب دارند .. و از درد بی درمان فقر و بی پولی ، بی کسی و بی همسری، نا امیدی و بی سوادی، معلولیت و جاهلیت رنج می برند و تو یا می توانی بتامتازون بدهی یا پنی سیلین!!! و هر بار که به من می گویند انشاالله دستت سبک باشد شرمنده می شوی از شغلت، نقشت ، از عمر رفته ات ، از امیدت به فردا.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و باز فردا من بر می گردم از نو شروع کنم . تا طرحم تمام شود . تا راهی بیابم برای کمک واقعی . برای جبران آنچه ندارم برای درمان دردت.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:51:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلمه ی جادویی</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>
هر بار که با سرچ بار گوگل روبرو می شوم دلم می خواهد یک کلمه ی جادویی به ذهنم برسد که  وقتی جواب آن را گوگل می دهد گشایشی در کار باشد ......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی که خسته هستم و بی حوصله . وقتی که درمانده ام  و بیچاره .  وقتی که توانم نیست حتی نق بزنم از روزگار. می آیم در این دنیای مجازی تا دنبال واقعی ترین اجزائ زندگی بگردم. دنبال یک لحظه آرامش و امید به فردایی بهتر... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و اولین چیز روبرویم سرچ بار گوگل است که از تو می پرسد : چه می خواهی ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt; چه می خواهم؟ کلمه یی که جواب همه چیز باشد مثل قرصی که تمام احساس ها را با هم از بین می برد و  می بردت به عابم بی خیالی .  راحتت می کند از روزمرگی و  تکرار درماندگی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید مشروب و الکل ، شاید آرامبخش و مخدر به همین دلیل ساخته شده باشند. اما تاثیر آنها موقت است . من آنها را نمی خواهم . من دنبال کلمه ی جاودان می گردم. جاودان ، موثر  و ماندگار... کلمه ای که به من دوام دهد . صبر دهد .اعتماد دهد . قدرت دهد. مهر دهد. امید دهد ..... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگر کسی آن کلمه را می داند به من بگوید . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هربار که مادرم مرا صدا می کند که چایی  بخورم  یادم می آید این کلمه  که نه!  این آدم نه! بلکه مهری که در او است همان چیزی  است که خلق شده تا مرا آرام کند. بزرگ کند. زنده نگهدارد. امیدوار کند . جاودان کند.... &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیر می آیم</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;نه آنکه حرفی نیست . حرفها را فشرده کرده ام ، گله ها را در مشتهایم له کرده ام  و  امیدها را تک تک می شمرم. آنقدر سرم شلوغ شده که نمی توانم از نو شروع کنم. سالهاست هر شب به این امید می خوابم که فردا با طلوع خورشید معجزه ای رخ خواهد داد :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من پری لالی خواهم شد که در اقیانوس بزرگ و عمیقی زندگی می کند و کارش این است که  هر روز وقتی اولین طلایه آفتاب به زمین می رسد به سطح آب بیاید و  همراه با طلوع خورشید چنگ بنوازد و دسته های ماهی ها را که در آب می رقصند  راهنمایی کند به کناره ی مرجان های رقصان.... و بعد که طلوع تمام شد با هر چه آفتاب اندوخته است به عمق اقیانوس برود و در عمق تاریک اقیانوس  نور و آوای چنگ تقسیم کند...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مدتهاست که سهمیه ی آفتابم تمام شده ... روزهاست که چیزی برای بخشیدن در خود نمی یابم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بنابراین دیر می آیم تا ... چیزی  بیابم برای خستگی هایمان&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 06:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ج م ا ع ت ت ک ت ک</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>تکیم تک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتی مادر از کودک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;70 میلیون تک نفریم و شصت و نه میلیون و نهصد و نود و هزار و نود و نه مهاجم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بزرگترین اقدام انقلابی این جماعت تک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خودکشی است و بزرگترین شورش دیگر کشی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و امیدی به بلندای زنجیر به هم بافته مان&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه چیز به غیر از زندگی محاسبه می شود&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 19:41:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانشجو</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>روزگاری من هم دانشجو بودم. اما به جای دانش بله قربان گفتن یادمان دادند و آرایش کردن! نه خبری از مطالعه بود نه علم. یادگرفتیم مطیع باشیم و فرمانبردار . و در سکوت شعر عاشقانه بخوانیم و با انگشت اشاره کنیم به عکس روی دیوار!! سالها امتحان .سالها اضطراب . سالها تحقیر که لیاقت نداری دکتر باشی ... و هر روز دیدیم چطور می میرند و درد می کشند و ناله می کنند از نداری... و ما نظاره کردیم در سکوت و یادداشت برداشیم از علائم شان و یاد گرفتیم درمان دردشان را در آمریکا!!! ولی امسال دیگر لازم نیست دانشجو  ها عکس چه گوارا را ببرند و بکت بخوانند ... امسال دیگر لازم نیست وانمود کنند به خوشبختی وصف ناپذیر.. امسال همه دانشجوییم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ورودی جدید.... یعنی من و تو و خون رگهامان&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 12:23:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوگند</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>باران و باد در حرکتند و همین حرکت زیباست. نمی دانم می دانی درد ظلم چقدر برنده است و احساس ضعفی که تو را می گیرد چقدر خرد کننده! همین بس که شروع کنی به حرکت. دردت می بارد به زمین و زمان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گور به ما می خندد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زنده ای در گور و ما مردگانی در روی زمین!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 10:31:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفته بودم می مانم</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>
بمان در کنار من &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نماندی و من ماندم با خیال تو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها که سایه ی مرگ در همه جا تار تنیده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه در حال شمارش معکوس انفجار بزرگند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نیستی در کنار من &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من به جای تو شعار خواهم داد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot; می کشم ، می کشم ، آنکه برادرم کشت&quot;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 11:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفته بودم می مانم</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>

</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 11:22:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیاه مو</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>ترسیدم از تو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پشت به آینه ایستاده ای و انبوه موهایت در آینه  ی تاریک موج می زند&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من خندیدم به پوچی چشمانت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو با درخشش وقیحانه دندانهایت فحش دادی به شرافت من&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عضلاتم آویزان ، صورتم جمع و چروک و چشمانم مشکوک به هر چه در جربان است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم می لرزد &lt;/p&gt;&lt;p&gt; من با طعم تلخ دهانم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;آب دهان کم می آورم برای پاشیدن به صورتت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خشکاخشک فریاد می زنم نه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و تو هنوز پشت به آینه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;                     با انبوه موهای سیاهت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                           زل زده ای به غریزه ات&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 19:16:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نا امیدان را نظری کن</title>
<link>http://pakkon.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>مادرم می گوید فکر کن در زندانی. مثل تمام هم سن و سالهایت که هر روز در زندان اعتراف می کنند همه چیز بر وفق مراد است و من شوخی کردم اگر گفتم مرا می زنند و شکنجه می کنند. من از روی بی دردی و بی کاری در خیابان ها قدم می زدم و....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادرم می گوید فکر کن همه چیز درست می شود... حق به حق دار می رسد و تو هم به علاقه ات می رسی. مادرم نمی بیند انبوهی از جوانانی که قرص برنج می خورند ... که ترامادول و سیتالوپرام در جیبشان است و کراک می زنند..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادرم می گوید حوصله کن.. همه چیز به یک اشاره ویران می شود اگر بر خشت کج بنا نهاده شده باشد.. مادرم نمی دانند تحمل این ثانیه های لجوج چقدر دردناک است&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادرم می گوید تولدت مبارک و من از امیدش شرمنده می شوم و باز از نو شروع خواهم کرد....&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 19:09:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pakkon&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>pakkon</dc:creator>
<guid>http://pakkon.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
