نه آنکه حرفی نیست . حرفها را فشرده کرده ام ، گله ها را در مشتهایم له کرده ام و امیدها را تک تک می شمرم. آنقدر سرم شلوغ شده که نمی توانم از نو شروع کنم. سالهاست هر شب به این امید می خوابم که فردا با طلوع خورشید معجزه ای رخ خواهد داد :
و من پری لالی خواهم شد که در اقیانوس بزرگ و عمیقی زندگی می کند و کارش این است که هر روز وقتی اولین طلایه آفتاب به زمین می رسد به سطح آب بیاید و همراه با طلوع خورشید چنگ بنوازد و دسته های ماهی ها را که در آب می رقصند راهنمایی کند به کناره ی مرجان های رقصان.... و بعد که طلوع تمام شد با هر چه آفتاب اندوخته است به عمق اقیانوس برود و در عمق تاریک اقیانوس نور و آوای چنگ تقسیم کند...
مدتهاست که سهمیه ی آفتابم تمام شده ... روزهاست که چیزی برای بخشیدن در خود نمی یابم...
بنابراین دیر می آیم تا ... چیزی بیابم برای خستگی هایمان

