شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:« یکی بود یکی نبود یک ماهی سیاه کوچولو بود که....»
بچه که بودم مادرم زیر آفتاب روی ایوان دراز می کشید و با صدای دلنشینش برای من قصه می خواند . یادم نیست من گوش می دادم یا نه. اصلاً متوجه ماجرا می شدم یا نه . اما این قصه آنقدر روی من تأثیر گذاشت که من سالها احساس می کردم که ماهی سیاه کوچولو باید شخصیت بزرگی باشد و من وقتی بزرگ شدم باید مثل او شوم. ماهی سیاه کوچولو اولین معلم من بود.
آن موقع اهمیتی نداشت که چه کسی قصه را گفته باشد ، بعد ها فهمیدم که صمد بهرنگی خود معلم بود و معتقد به اینکه کتاب باید ارزان ، ساده و در دسترس همه باشد .کسی که مورد ادبیات کودکان نوشته است:
« چرا باید کودک را در پیله ای از « خوشبختی و شادی و امید بی اساس » خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوار کننده سست و بی اساس ناامید کرد و بعد امید دگرگونه ای بر پایه ی شناخت واقعیت های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.»
همیشه عاشق جمله ای بودم که پشت جلد کتابهای قدیمی اش نوشته اند : نویسنده ای در مورد او گفته شاهکارش زندگیش بود.. الان دیگرخوب می دانم بسیارند آدم هایی که آثار برجسته ای خلق می کنند . اما آدمهایی که برجسته زندگی می کنند خیلی کمند و خیلی محجور.
امروز بار دیگر به این نتیجه رسیدم که معلم من ، هنوز همام ماهی سیاه کوچولو است .نه به خاطر این که همه حرف ها و کارهایش صحیح است . بلکه به خاطر اینکه هنوز هر وقت که خسته و ناامید می شوم او به من می گوید که:
« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم –که می شوم- مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد....»