تبليغاتX
پچ پچ

پچ پچ

به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و عروسک پارچه ای
 
 
می نویسم که بخوانی
چه بخوانی ، چه نخوانی همین خیال مرا بس
که می خوانی....
که می اندیشی ....
که هستی...
 

همه چیز وارونه شده

من به جای شعر شعار می نویسم 

تو به جای لبخند اشک می خوانی 

ندا به جای زندگی می میرد

مرگ ندای رهایی حقیقت است 

ساحری از ما بر نخواهد خواست؟

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 | 
من رای داده ام به امید 

به نان و خوبی و رنگ سپید 

نه به مرگ ! نه به خون ! نه سکوت !

اگرم ساکتم از سر درد است

از سر جبر و ضرب تفنگ است 

تو که با من همنفسی

تو که با ما ....

تو چرا دم نزنی؟

نوشته شده توسط ن. |  در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 | 
من به یاد کودکی می افتم که روبرویت سیخ نشسته است و با چشمان درشتش به تو زل زده . بغضی در گلو دارد که آماده برای ترکیدن است من به یاد پیر زن مچاله ای می افتم که با لبان غنچه شده اش می گوید .الهی دور سرت بگردم من به یاد جوان گستاخی می افتم که می گوید: شما دکتری من چی بگم من به یاد خودم می افتم که برایت گریستم وقتی جواب پاتولوژی ات آمد و فاطمه 15 ساله سرطان دارشد من به یاد مرگت می افتم که آرام در سکوت رخ داد و اشکی ریخته نشد . مهدی شیرخوارگاهی که سرت مثل یک کدو بزرگ بود و کج و کوله و طاقت هزاران شانت را نداشت. من به یاد مادرم می افتم که چقدر ذوق کرد از این که من دکتر می شود من به یاد موهایم می افتم که سپید شد و چشمانم که تار شد و قلبم که رئوف تر و شکننده ترشد و اخلاقم بدتر و بدتر. ظاهرم هم سنگ دل تر و بی روح تر من به یاد این همه سال می افتم و این همه کار من به یاد فردا هستم و این همه مسئولیت من به یاد خدا می افتم و کمکهایش که اگر از من دریغ ورزد تنهاخواهم مرد چه زنده چه مرده
نوشته شده توسط ن. |  در جمعه یکم شهریور 1387 | 

آدرس اصلیش:

http://www.nytimes.com/imagepages/2008/06/12/technology/personaltech/12basics.ready.html

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 

داستان اسارت زنانه ی ما داستان همان در قفس افتاده ای است که هر روز بعد از قدم 10 ام سرش به میله ها می خورد. و وقتی که تصادفاٌ  روزی در باز بود. او ترسید بیشتر از قدم 10 ام بردارد. گاهی به خودم می گویم  در جامعه مردسالاری که دهان مردانش را گه گرفته اند و دستان مردانش فقط  دست به سینه بودن را یاد گرفته اند ،  و همه چیز در تعظیم خلاصه می شود . حرف آزادی زنانه خنده دار است!! مردی که نمی داند درستی چیست و چراباید درست زیست چطور می خواهد با زن و دختر و خواهر و مادرش درست رفتار کند. شاید فکر کنید جامعه ما رو به پیشرفت است . دیگر دختر ها ابرو بر می دارند و آرایش می کنند. مشروب می خورند و تا دیر وقت در محفلهای شبانه تفریح می کنند. چه پیشرفتی؟؟؟؟ وقتی مجبور باشی هر نگاه هرزهای را تحمل کنی . وقتی احترام در دیده ها ی هر روزه نباشد . وقتی زینت زنانه ابزاری شود برای کار !!! وقتی نتوانی تنها فکر کنی و تنها تصمیم بگیری؟ وقتی ...... رکیک ترین حرف ها را در دنیای زنانه خودت بشنوی و هیچ جوابی برای بی شرمی پیدا نکنی؟ وقتی در دنیای مردانه  جایی برای زنان سالم نباشد و نخواهی ،اصلاٌ  نتوانی کثیف باشی !! کجا باید رفت. کجا باید زیست؟ لای رویاهای خاک گرفته! لای آرزوهای نقش برآب شده!!  لای زباله های امروز!!!! لای خکستر دیروز!!!! کجا؟ کجا ؟

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | 
 ببینیم آخرش چه می شود؟

نوشته شده توسط ن. |  در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | 

شکوفه ای گل داد . درختی با نوازش نسیم رقصید . پروانه ای به گلی بوسه زد. پرستویی بر شاخه ای نورسته لانه ساخت. گنجشککی شیطان دانه یافت و خورشیدی بود که می درخشید. من  باز چرت می زدم . در خیالم رویای نبود.  غرق در خلسه بی رویای شده بودم. من ندیدم کی؟اما آفتاب آرام آرام به حریم پنجره مان تجاوز کرد و صورتم را قلقلک داد . پرده ها ! همخانه پنجره را می گویم ، می دانی؟ در فضا می چرخیدند و هجوم توده های هوا به صورتم مرا می خنداند. اما حیف که لبانم نمی جنبیدند. اینقدر آفتاب قلقلکم داد، گنجشک ها شلوغ کردند ، پروانه ناز کرد، نسیم مرا خنداند، پرستو در خانه اش قیافه گرفت که من ناگاه در رویای بهار قاطی شدم.... احساس کردم وقتی من لای بهار گم شدم ، رویای بهار به حقیقت پیوست.

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه دوم خرداد 1387 | 

عجب نفس گیر بود. با تمام تلاشی که سازمان تربیت بدنی برای حذف نام پرسپولیس و جایگزینی آن با نام پیروزی کرده و می کند اما پرسپولیس قهران شد... هرچقدر به عادل گفتند: بگو پیروزی ،باز طفلک وقتی هیجان زده می شود فریاد می زند: عجب بازی می کنه این پرسپولیس!  ...100000 نفر یک صدا... پرسپولیس  قهرمان میشه ! ای ول! ای ول!

بازی قشنگ قشنگی نبود. اما واقعاً معلوم بود که سپاهانی ها از شوت کردن به دروازه پرسپولیس می ترسند و تیمی که بترسد بازنده است. سپاهان تا توانست دفاع کرد تا توانست محتاط بازی کرد تا توانست خطای لطیف! مرتکب شد اما نتوانست گل نخورد . جالب آنکه همه حتی داوران منتظر بودند پرسپولیس گل بزند تا بازی تمام شود. در پایان بازی هم هر چقدر کارگردان تلویزیون سعی کرد بعضی چیزها را نشان ندهد. فردوسی پور نتوانست نگوید.. ....فردوسی پور در هر زمینه ی دیگری می کرد یا مثل انبوه در خانه مانده  ها لال می شد . یا عاقبتی مثل فرزاد حسنی پیدا می کرد....( جزای دهن لقی!! تبعید به سرزمین خودپرستی مثل نارسیس.) واقعاً عادل استعداد عجیبی در آتش افروزی هم دارد. همین که می بیند همه حواسشان به بازی پرسپولیس و سپاهان هست و استقلالی ها نیامدند که از سپاهان حمایت کنند  ، سعی می کند استقلالی ها را تحریک کند.« 13 رتبه ام لیگ برتر ! سااااابقه ندارررررره؟»

من در تمام طول بازی که به لباس داورنگاه می کردم بیشتر به هوش مندی مدیریت دستمال کاغذی به گل پی می بردم . عجب جایی برای تبلیغ، عجب بازیی . بالاخره بازنده ای هست. اشکی هست .

همیشه بین دو نیمه فوتبال را به دستشویی اختصاص می دهم . چون درست بعد از پایان نیمه اول زمان برای تبلیغ اندیشه های مسلمان نما های بی اسلام می رسد  و بعد تبلیغ لوازمات نه چندان ضروری ولی خیلی گران ! به فروش می رسد و من ترجیح می دهم این زمان در دستشویی باشم که مزخرف نبینم . حتی اگر آهنگ سربداران و صدای روح نواز محمد نوری روی آن بگذارند . با نمایش هزاران جوان پرپر تحریک احساسات کنند به نفع تمساح های کوسه نما ی ، شغال صفت گرگ منش.

من از ماندن دو تیم هم استانی در لیگ برتر بیشتر لذت بردم . پگاه شهر باران و ملوان بندر انزلی. شما نمی دانید اما من می دانم در گیلان زندگی و کار چقدر سخت است. هیچ بوجه و امکاناتی نیست. هرچه هم هست برای احمق هایی است که در صدرند و نمی دانند پول  و سرمایه چه هست و چه نیست . فقط فکر می کنند باید هر دولت مردی به گیلان آمد باید به او ماهی سفید و خاویار هدیه کرد و برنج هاشمی به او پیشکش کرد .( حالا بماند که چه حرامی ها با آن نوش جان نمی کنند!  که به لطف آستارا و بندر انزلی در گیلان کم نیست) پس ماندن پگاه و ملوان برای من دلپذیرتر از برد پرسپولیس بود شاید سال دیگر....؟

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 

امروز مصاحبه سهیل سلیمانی را با هنگامه قاضیانی در چلچراغ  خواندم .  مصاحبه با بازیگری که آن آنی را که باید داشته باشد دارد. این عبارتی است که خانم قاضیانی در توصیف چهره فاطمه معتمد آریا به کار برده است. به نظرم عبارت گویایی آمد که  در مورد خود خانم قاضیانی صادق است. سخنانش نشان  می دهد  که به  کلماتش ، به سخنانش ، به افکار و عقایدش و مهمتر از همه  به خود و شخصیتش اهمیت می دهد. جملاتی که به کار می برد مغزدار، صادقانه و از کلیشه به دورند . من« به همین سادگی» را ندیدم و نمی توانم راجع به بازی ایشان قضاوت کنم  اما این مصاحبه باعث شد که به دنبال دیدن این فیلم بروم  و به خودم بگویم هنوز در جامعه ما کسانی هستند که می اندیشند و به اندیشه شان احترام می گذارند و در عین حال سیمرغ بلورین می گیرند !!!

http://www.40cheragh.org/40cheragh/Home.aspx

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 | 

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:« یکی بود یکی نبود یک ماهی سیاه کوچولو بود که....»

 بچه که بودم مادرم زیر آفتاب روی ایوان دراز می کشید و با صدای دلنشینش برای من قصه می خواند . یادم نیست من گوش می دادم یا نه. اصلاً متوجه ماجرا می شدم یا نه  . اما این قصه آنقدر روی من تأثیر گذاشت که من  سالها احساس می کردم که ماهی سیاه کوچولو باید شخصیت بزرگی باشد  و من وقتی بزرگ شدم باید مثل او شوم. ماهی سیاه کوچولو اولین معلم من بود.

  آن موقع اهمیتی نداشت که چه کسی قصه را گفته باشد ، بعد ها فهمیدم که صمد بهرنگی خود معلم بود و معتقد به اینکه کتاب باید ارزان ، ساده و در دسترس همه باشد .کسی که مورد ادبیات کودکان نوشته است:

« چرا باید کودک را در پیله ای از « خوشبختی و شادی و امید بی اساس » خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوار کننده سست و بی اساس ناامید کرد و بعد امید دگرگونه ای بر پایه ی شناخت واقعیت های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.»

همیشه عاشق جمله ای بودم که پشت جلد کتابهای قدیمی اش نوشته اند : نویسنده ای در مورد او گفته شاهکارش زندگیش بود.. الان دیگرخوب می دانم بسیارند آدم هایی که آثار برجسته ای خلق می کنند . اما آدمهایی که برجسته زندگی می کنند خیلی کمند و خیلی محجور.

امروز بار دیگر به این نتیجه رسیدم  که معلم من ، هنوز همام ماهی سیاه کوچولو است .نه به خاطر این که همه حرف ها و کارهایش صحیح است . بلکه به خاطر اینکه هنوز هر وقت که خسته و ناامید می شوم او به من می گوید که:

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم- مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد....»

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | 

واژه کارگر و اول می، من را فقط به یاد کمونیست و نظام کاگری می اندازد. به یاد بورژوا ! که نمی دانم فرهنگستان ادب فارسی چه معادلی برای آن وضع کرده است. شاید چون ما  بورژوای اسلامی نداریم نیاز به وضع معادل نباشد ! اما چرا احساس من این قدر گنگ و ناپخته است؟ من چه می دانم از کار وکارگری ؟ فرض کنیم  یک کارگر هر روز صبح  با یک آرزوی کوچک ولی حیاتی  بلند شود .(آرزوی گشنه نماندن ) در طول روز با یک تنفر عمیق ولی واقعی کار کند . (تنفر از آنکه زور می گوید) و شب بدون هیچ رؤیایی سر بر بالین  گذارد و زودتر از آنکه خیالات و تصورات به ذهنش راه یابند ، چشمان و افکارش به خواب  روند.

فرض کنیم او نبیند چطور خودش 30 سال کار کرده و هنوز به نان شب محتاج است  و چطور یک الف بچه  کمرا سوار می شود و هنوز افسرده است ! فرض کنیم او فرزندش را به یک مدرسه دولتی بفرستد و نبیند که دیگران چه می پوشند و چه می خورند . (خدا را شکر همیشه بدبخت تر از تو هم پیدا می شود که تو آن ها را برای فرزندانت مثال بزنی . لااقل بدبخت تر از یک جهت دیگر.) فرض کنیم بلایی و مرضی به ناگاه دامن گیر او نشود و او هیچوقت قیمت دارو و درمان را نبیند و  در یک اقدام انتحاری فرض می کنیم او اصلاً تلویزیون نبیند ، خانه ها آنچنانی را ، مبلمان ها را ، کارگزان تلویزیونی را ، بدبخت های نمایشی را ، کره اطلس طلایی را ، من و مامان و امرسان را ، میلیارد ها جوائز نقدی بانک ها را ، .....اصلاً هیچ یک را نبیند. و هزار ها فرض دیگر که همه می دانیم.  و در نهایت فرض کنیم اواصلاً نخواهد که اینها را ببیند .....کسی به من بگوید او چه باید ببیند؟  کسی به من بگوید او چه می بیند؟ 

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | 

امروز پسر نوجوانی را دیدم که سر کوچه مان ذغال آماده می کرد تا در یک حلب مشکی بریزد و اسفند دود کند، بعید می دانم هدف وی تنها سلامتی ما باشد ، بعید می دانم او خود این شغل را انتخاب کرده باشد، بعید می دانم او جز این کار، کار دیگری بلد باشد ، بعید می دانم او از این کار راضی باشد ، بعید می دانم که او  خوشحال باشد، و متأسفانه بعید می دانم که او آینده خوبی داشته باشد. ........بعید می دانم او وبلاگ داشته باشد ! اما یه سری به او بزنین!

وقتی با چنین صحنه هایی روبرو می شوم نمی دانم  سهم من برای حل این مشکل چقدر است ؟واکنش من می تواند از بی تفاوتی تا دادن 200 تومان پول و شاید 1000 تومان! در نهایت احساس بزرگ منشی باشد.  ولی آیا این مشکلی از او حل می کند ؟  اگر هم خیلی خودخواهانه وآینده نگرانه ببینم آیا تیره روزی وی دامن من را نخواهد گرفت ؟ جیب  من را ، خانه من را ، اعتبار من را ، دنیای من را و حتی آینده ام را تهدید نمی کند؟ چرا همیشه به راحت ترین راه حل فکر می کنم؟ چرا برای حمایت از او کاری ، فکری ، ایده ای به ذهن من نمی رسد؟ سهم خانواده ، شهرداری ، سازمان حمایت از کودکان ، سهم ملت به کنار . سهم من چقدر است؟

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 | 

 

همیشه به دنبال چرا گشته ام بیشتر از آنکه به دنبال چگونگی باشم . چون معتقد هستم اگر در ذهن و روحم ثابت شود که باید کسی ، چیزی ، رویدادی در زندگی ام باشد ، بدون توجه به چگونگی اش در زندگی آن را  به دست خواهم  آورد.اما مدتیست چرا های  زندگی ام بی جوابند و چگونگی ها معطل. دوستان همکلاسی  معتقدند سندرم فارغ التحصیلی است . من بالاخره در 15 فرووردین 87 فارغ التحصیل شدم . یادم هست وقتی که در اولین جلسه کلاس ،  اصطلاحات آناتومی را برایمان گفتند من چقدر این لحظه را دور می دیدم. ولی حالادرآن لحظه ؟؟؟؟ . در یکی دو سال اول پس از برخورد با مشکلات این رشته ناراحت و گوشه گیر می شدم ، در یکی دوسال بعدی عصبانی و پرخاشجو می شدم  و این اواخر یاد گرفته بودم که به همه چیز و همه کس بخندم و بگویم : و این نیز بگذرد..... سالها آرزو داشتم که وقتی باشد تا شعری ،رمانی ، روزنامه و حسب حالی  بخوانم ! اما حالا که وقتش هست  بعد از 7 سال و نیم دوری آنقدر با شعر بیگانه شدم که  حین خواندن رمان های عاشقانه  حداکثر دوز لیدوکایین در سرم چرخ می خورد و  با دیدن هر لحظه قشنگ بهار به این فکر می کنم ممکن است من فردا نباشم و باید امروز را عاشقانه نفس بکشم.......

دیگر اعتقادم را به ممکن ها از دست دادم ، یعنی ممکن است روزی زندگی ام معنای درستی به خود بگیرد و آنها همان طور که کودکی و نوجوانیمان را لای کتابهای تست کنکور و هزاران جزوه قایم کردند ، اندک پس مانده جوانی را لای جزوات کلاسهای رزیدنتی و CD های اساتید و.... موشکش نکنند و پرتمان نکنند به دنیای هزاران اختلالی  که خود تشخیص  و درمان آن را بهتر می دانیم !!!!!؟

چه کسی میداند؟ اصلاً برای چه کسی مهم است آینده ما ؟ چرا باید مهم باشد؟ خداوندا برای  همه بلاها و عذاب های الهیت گله ایی ندارم  اما چرا آرمان بودنم را از من گرفتی ؟ چرا هر بار که خواستم حقم را بگیرم نشد ؟ چرا هر بار که فریاد زدم جز پشت دستی چیزی نصیبم نشد ؟ من امروز به جای اینکه از مدرکم برای درمان دردها استفاده کنم باید برای شرکت در کلاسهای زیدنتی استفاده کنم ؟  آرمان من کمک به همنوع بود ، مبارزه با بی عدالتی و فریاد به هر چه ظلم و ظلمت است .کسی سراغ همچون کلاسهای دارد به من بدهد؟  خداوندا تو آرمان هایم را به من برگردان من هزاران راه برای تحققشان خواهم رفت ! خداوندا گناه از آنها نیست درون خودم خالی شده از حس بودن.....و به جای آرمان ،من ماندم و هزاران آرزو!

 

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی