تبليغاتX
پچ پچ

پچ پچ

به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و عروسک پارچه ای
 
 
می نویسم که بخوانی
چه بخوانی ، چه نخوانی همین خیال مرا بس
که می خوانی....
که می اندیشی ....
که هستی...
 
هر بار که با سرچ بار گوگل روبرو می شوم دلم می خواهد یک کلمه ی جادویی به ذهنم برسد که وقتی جواب آن را گوگل می دهد گشایشی در کار باشد ......

وقتی که خسته هستم و بی حوصله . وقتی که درمانده ام  و بیچاره .  وقتی که توانم نیست حتی نق بزنم از روزگار. می آیم در این دنیای مجازی تا دنبال واقعی ترین اجزائ زندگی بگردم. دنبال یک لحظه آرامش و امید به فردایی بهتر...

و اولین چیز روبرویم سرچ بار گوگل است که از تو می پرسد : چه می خواهی ؟

چه می خواهم؟ کلمه یی که جواب همه چیز باشد مثل قرصی که تمام احساس ها را با هم از بین می برد و می بردت به عابم بی خیالی .  راحتت می کند از روزمرگی و  تکرار درماندگی...

شاید مشروب و الکل ، شاید آرامبخش و مخدر به همین دلیل ساخته شده باشند. اما تاثیر آنها موقت است . من آنها را نمی خواهم . من دنبال کلمه ی جاودان می گردم. جاودان ، موثر و ماندگار... کلمه ای که به من دوام دهد . صبر دهد .اعتماد دهد . قدرت دهد. مهر دهد. امید دهد .....

اگر کسی آن کلمه را می داند به من بگوید .

هربار که مادرم مرا صدا می کند که چایی بخورم یادم می آید این کلمه که نه! این آدم نه! بلکه مهری که در او است همان چیزی است که خلق شده تا مرا آرام کند. بزرگ کند. زنده نگهدارد. امیدوار کند . جاودان کند....

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه سی ام مهر 1388 | 

نه آنکه حرفی نیست . حرفها را فشرده کرده ام ، گله ها را در مشتهایم له کرده ام  و  امیدها را تک تک می شمرم. آنقدر سرم شلوغ شده که نمی توانم از نو شروع کنم. سالهاست هر شب به این امید می خوابم که فردا با طلوع خورشید معجزه ای رخ خواهد داد :

و من پری لالی خواهم شد که در اقیانوس بزرگ و عمیقی زندگی می کند و کارش این است که  هر روز وقتی اولین طلایه آفتاب به زمین می رسد به سطح آب بیاید و  همراه با طلوع خورشید چنگ بنوازد و دسته های ماهی ها را که در آب می رقصند  راهنمایی کند به کناره ی مرجان های رقصان.... و بعد که طلوع تمام شد با هر چه آفتاب اندوخته است به عمق اقیانوس برود و در عمق تاریک اقیانوس  نور و آوای چنگ تقسیم کند...

مدتهاست که سهمیه ی آفتابم تمام شده ... روزهاست که چیزی برای بخشیدن در خود نمی یابم...

بنابراین دیر می آیم تا ... چیزی  بیابم برای خستگی هایمان

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 | 
بمان در کنار من 

نماندی و من ماندم با خیال تو

این روزها که سایه ی مرگ در همه جا تار تنیده 

همه در حال شمارش معکوس انفجار بزرگند

نیستی در کنار من 

و من به جای تو شعار خواهم داد 

" می کشم ، می کشم ، آنکه برادرم کشت"

نوشته شده توسط ن. |  در جمعه ششم شهریور 1388 | 
ترسیدم از تو

پشت به آینه ایستاده ای و انبوه موهایت در آینه  ی تاریک موج می زند

من خندیدم به پوچی چشمانت

تو با درخشش وقیحانه دندانهایت فحش دادی به شرافت من

عضلاتم آویزان ، صورتم جمع و چروک و چشمانم مشکوک به هر چه در جربان است

دلم می لرزد

 من با طعم تلخ دهانم

آب دهان کم می آورم برای پاشیدن به صورتت

خشکاخشک فریاد می زنم نه

و تو هنوز پشت به آینه

                     با انبوه موهای سیاهت

                                           زل زده ای به غریزه ات

نوشته شده توسط ن. |  در دوشنبه دوم شهریور 1388 | 
مادرم می گوید فکر کن در زندانی. مثل تمام هم سن و سالهایت که هر روز در زندان اعتراف می کنند همه چیز بر وفق مراد است و من شوخی کردم اگر گفتم مرا می زنند و شکنجه می کنند. من از روی بی دردی و بی کاری در خیابان ها قدم می زدم و....

مادرم می گوید فکر کن همه چیز درست می شود... حق به حق دار می رسد و تو هم به علاقه ات می رسی. مادرم نمی بیند انبوهی از جوانانی که قرص برنج می خورند ... که ترامادول و سیتالوپرام در جیبشان است و کراک می زنند..

مادرم می گوید حوصله کن.. همه چیز به یک اشاره ویران می شود اگر بر خشت کج بنا نهاده شده باشد.. مادرم نمی دانند تحمل این ثانیه های لجوج چقدر دردناک است

مادرم می گوید تولدت مبارک و من از امیدش شرمنده می شوم و باز از نو شروع خواهم کرد....

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 | 
به من خسته دل آسان بنما

من چرا هیچ شدم. پشت پنجره ی بی گلدان من چرا حبس شدم .

اوضاع نامراد است!!!

همین

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 | 
آرام . ساکن . خالی

جنازه ای روبرویت و چشمانی که نگاهت می کنند...

و آرزویت داشتن دمی است که زندگی ببخشد

من ساعت ها با کتاب های سنگین خلوت نکرده ام 

گریه کنم بر جنازه ات

ای کاش می شد لا اقل مفت نمی مردی

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 | 
بیا بنشین در کنارمن

قطره ای شعر بریزیم لای اشکانمان 

روی سفیدی کاغذ

شاید غممان خلاصه شد به سطر دفتر

و روحمان رها از حصار هوا ، نفس ، زندگی

جاودانه خواهیم مرد....


نوشته شده توسط ن. |  در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 | 
زیر نور ماه
آسمان صاف و بی ابر
ستاره ها شاد و نور کوبان
دیوانه ای چون من
سبزه ی نوروز را آتش زد
تا 13 اش را بدر کرده باشد
شعله بر صورت هجوم آورد
عطر دود آگین سبزه
در سرش پیچید
دیوانه از شعف در خود خندید....
نوشته شده توسط ن. |  در جمعه چهاردهم فروردین 1388 | 

اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای نوشته های زیبایت کامنت بگذارم.

 اگربدانی چقدر دلم میخواهد از هر کسی که از ته دل خود و صادقانه می نویسد تشکر کنم .

اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای دوست قدیمی ورودی ۷۹ یک آرزوی رویای هدیه بفرستم.  (شناختمت مهربان! ....)

اگر بدانی که در غربت بودن و احساس تنهایی نکردن چقدر سخت است. کشتن حادثه های  دلتنگ کننده.... ماندن در سایه های بی کسی های کشنده .... گم شدم در کابوس زمان....و در نهایت من و یک رویا ...نشستن و تکیه دادن به ...

 اما چه کنم ؟

سرعت اینترنتم پایین است و قلبم گهگاه  ناتوان از توصیف آنچه که در درونم لانه کرده است. و زمان گوهر گم شده.. . اگر دیر به دیر به ستاره سر می زنم از بی معرفتی ام نیست.هر بار که به ستاره های فراخ آسمان چرک نشده ی پانسیون نگاه می کنم دلم برایت تنگ می شود ... برای جرقه هایی که در من می زنی و بعد از حس لطیف روشنی و هیجان و لرزه می روی...

ستاره جان بهانه ای شدی که برای مهسا! رویا! الهام .....و تمام  دوست های  تنهایی هایم بنویسم و آرزو کنم از دیر به دیر سر زدن هایم نرنجند...

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه سیزدهم مهر 1387 | 
چرا مرا فروخت

به آن کس که نمی خرید من را

چون ذره ای که بین دو دست معلق است و خواهد افتاد

چرا مرا فروخت

گناه من چه بود

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 

مادر بزرگ من مرد و من هر کار کردم وانمود کنم دوستش داشتم نتوانستم. هر چقدر با خود کلنجار رفتم که ببخشمش نتوانستم. هر بار که پیکر بی جانش را دیدم یاد ستم هایش افتادم. او خود خواهی محض بود و من ناراحت از اینکه خود نیز راه او را در پیش گرفته ام.  خودخواه محض بودن!

من نتوانستم اشکی بریزم چون تمام وجودم تابع قلبم است و قلبم می گفت: مرگ او ناگزیر رخ می داد و چه بهتر که در این زمان رخ داد . موقعی که دیگر نه حرف می زد ، نه راه می رفت، نه چیزی از مغزش باقی مانده بود. من زوال مغز را در او دیدم. همانطور که سالها پیش زوال عاطفه را به من نشان داد. جز پول و شهوت دنبال چیزی نبود و هیچ کدام از آنها را با خود نبرد. و پولهایش ماند . ماند برای دیگران! چیزی که هیچ گاه تحملش را نداشت. بخشندگی!

نمی خواهم بگویم شیطانی بود بدون هیچ گونه سفیدی . نه او هم مثل من بود. مثل ما. و من نقاط تاریک زندگی اش را دیدم. چه بسا رو شنی های زندگی اش هم کم نباشد. چه بسا که او بهشتی باشد. من نمی دانم و حرفم بدی یا خوبی او نیست. از کودکی او را عزیز صدا می کردیم و او خوب می دانست که هیج جا عزیز نیست. یادم هست که یک بار یک کیف صورتی کوچک با عکس میکی موز برایم خرید. یادم هست که سر سفره مان می نشست و بلند بلند حرف می زد و من امتحان داشتم. چیز عجیبی نبود. من در تمام رویدادهای مهم زندگی ام امتحان داشتم!

فقط این بار امتحانی در کار نبود یا بود و من نفهمیدم.

عزیز رفتی. و من بسان ده ها مرده ای که دیدم گفتم خداحافظ ولی دلم نیامد پیغامی را که هر بار که مرده ای را می بینم برای عالم مردگان می فرستم به تو بگویم

دلم نیامد به تو بگویم  به خدا بگویی:

 مرا تنها نگذارد

دستانم را ناتوان نسازد

قلبم را از بخشندگی تهی نگرداند.

و صدایم را رساتر

و زبانم را گویا تر

و چشمانم رابیناتر

 و خودم را مهربانتر و با گذشت تر بگرداند.

درست یا غلط به تو نگفتم و آنقدر د خودخواهی فرو رفتم که یادم رفت ببخشمت

عزیز من ، ببخش مرا . بدان دوست داشتم که دوستت بدارم . باور کن....

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه یازدهم تیر 1387 | 

یک بار نوشتم، نخواندی. من نوشتم و نوشتم ، نخواندی. یک بار کاغذی را خطی خطی لای دستانت دیدم. بی خود از خود از تو ربودم. هر تکه ی جوهری اش را بارها خواندم ، بویدم، لمس کردم .با آنکه خیلی چرند بود .با آنکه حتی نمی دانستی استفراغ را با کدام ق می نویسند. اما حس صادقانه ای پشت خط ها گم بود .که هنوز هر بار می نویسم می ترسم به صداقت خطهایت خیانت کنم. یک بار تو بخوان .فقط یک بار تو بخوان. شاید این بار غلط من را تو گرفتی........

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه یکم تیر 1387 | 
رنگ بر در و دیوار رنگ بر اتاق و پنجره رنگ بر دروغ های هر روزه رنگ بر چهره ات دیگر چرا؟ بس نیست کم از آیینه فراریم چشمان پر از سایه ات را هم به ندیدنی هایم افزودی!
نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه نهم خرداد 1387 | 

شعر هایم  هم خسته شده اند. چقدر تنهایی ام را به دوششان آویختم . چقدر خط خطی شان کردم. چقدر بد گفتم.  چقدر دروغ و تملق قاطی شان کردم. چقدر با آرایه های ادبی گولشان زدم. بدون اینکه بدانم چه می خواهم بگویم و چه طور باید بگویم. شعرک ها هم چقدر صبور و چقدر مهربان ماندند و ماندند . گلایه شان در حد کهنه شدن در طبقه های خاکی بود و شکایتشان قهر کردن با من و تو و هرکس که آنها را دوست دارد. دلم برای شعر تنگ شده . خیلی وقت است که شعری که به دلم بچسبد نخوانده ام .

دیده اید تازگی ها در sms ها و وبلاگ ها آخر هر مصراع //// می گذارند. وقتی این خط ها را می بینم حالم گرفته می شود . انگار کسی به من می گوید وایسا! بسه! احساس می کنم وقتی قدما آخر هر مصراع را خالی می گذاشتند ، یعنی بقیه مال خودت! حس خودت و حال خودت! بقیه سهم خودت! مطمئنم آن موقع کاغذ ارزان تر نبود. آدمها بیکار تر نبودند . فقط با حوصله تر و صبور تر بودند. فقط به فکر کردن در تاریکی و نشستن با هر چه زنده است ، مثل خاک. مثل گل و پروانه ، مثل دوستان زنده بیشتر عادت کرده بو.دند. تنهایی برای آنها یکحس عرفانی داشت. نه یک عذاب الهی ! من از تنها بودن می ترسم ، چون با هیاللوی خودم تنها می مانم و کسی نیست دستم را بگیرد! کسی نیست من را از خودم نجات دهد. نه مثل اینکه واقعاْ حالم خوب نیست!!!!

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | 

سهم من در تو تصویر تیره ی براقی بود که بر نی نی چشمانت نقش می بست.  نقشی کوتاه و لرزان که خیس می شد با آب چشمانت و ناپیدا در لای هجوم تصاویر هر روزه و دیروزه.  نقشی که من دوستش داشتم . ... وقتی که من رفتم. خوب! تصویرم رفت. سهم من در تو گم شد در لابلای خاطرات از یاد رفته هات . در لا بلای آرزوهای نقش بر آب شده، امیدهای ناامید شده، دعاهای بی جواب مانده.... من ماندم و این رویا  که شاید روزی ، لحظه ای ، جرقه زنم در تو. شاید آن لحظه که دیگر پلکهایت نای حرکت ندارند. تنت سرداست و سرت سنگین روی بالش جا مانده از هیاهوی زمانه( و موهایت آشفته تر از هزاران پر قاصدک مچاله! شاید آن روز همرنگ پر های قاصدک هم گشته باشند. ) ناگاه یاد من در خواب و بیداریت غلط می خورد. برای لحظه ای ، به عمر جرقه ای، به اندازه ی کم کم کمترینی ! تو به من فکر خواهی کرد  ! و این بار خواب تو را خواهد ربود و باز بیدار می شوی بی نشانی از من.... و سهم من ؟  

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 | 

 

بپر، بپر، وایسا. بپر، بپر ، بپر، بپر ، وایسا . بپر، بپر،بپر، وایسا. وایسا. وایسا. بپر،.... قضیه زندگی کردن من اینجوریه . یا بپر بپر یا ایستادن مطلق . هرچقدر هم که به خودم میگم« رهرو آن است که آهسته و یوسته رود » کو گوش شنوا. مثل اینکه از اون روز اول به من راه رفتن گنجشکی یاد دادن یا من خودم  اون نوع راه رفتنو اشتباهی یاد گرفتم. در هر حال بلد نیستم مثل رهرو راه برم .. آخه من اصلاً برای رهرو بودن ساخته نشدم.... باید مسیر خودمو برم و چون اونقدر که باید بزرگ نیستم تا خودم راهبر باشم. در نتجه همیشه تنها می رم.... و بعضی وقتها حسابی از تنها رفتنم دلم می گیره.... و این قلبم تو سینه جیک جیک میکنه! باید به غیر از راه رفتن گنجشکی ، جیک جیک کردن، سحر خیزی  و جمعی زندگی کردنو را از گنجشکها یاد بگیرم تا حسابی گنجشک بشم!!

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | 

بد نیست  آدم مثل عقاب باشه و زندگی کنه لااقل مطمئنی که از تمام  حسهات تو زندگی مقتدرانه استفاده می کنی . اما لازمه اش اینه که بلد باشی بعضی وقتها جسورانه تصمیم بگیری و خطر کنی . گاهی هم باید از سد خیلی چیزها و کس ها بگذری . پس باید بتونی، بجنگی، بکشی، پیروز بشی. باید بلد باشی به وقتش بی رحم هم باشی !

  
نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 

 دیروز که من و دریا در کنار هم نشسته بودیم. دریا کمی عصبانی بود . احساس کردم آن موجودات ریز کوچکی که  لای شنها قایم شده اند. مهربان آبی ام را اذیت می کنند و دریا با آن که آنقدر محکم آنها را به ساحل می کوبد نمی تواند از شر این ریزه ها خلاص شود.  شاید هم تقصیر باد بود که مرتباً به صورت بی آرایش دریا سیلی میزد.  شاید تقصیر آفتاب بود که دیروز با ما قهر بود و پرده ی ابری را به روی خود کشیده بود. شاید هم تقصیر من بود که هی نق می زدم و دریا!بیچاره که نمی توانست چیزی بگوید فقط فریاد می زد. وقتی که از آن همه شکوه خسته شدم. یک تکه چوب کهنه برداشتم و در لحظه ای که دریا کمی آرام گرفت. آرزویم را بر شن خیس نوشتم , طوری که فقط من و دریا توانستیم بخوانیمش. .... یک موج فضول آمد و زود آرزویم را برد. آرزویم خیس شد و من حل شدنش را لای شنها دیدم . و نتوانستم نجاتش دهم! من با اینکه مرگ آرزویم را دیدم اما احساس خوشبختی می کردم. و گریه ام نگرفت!!  چون با آنکه آن چه می خواستم از دست رفت . اما این اولین بار بود که در زندگی ام می دانستم چه می خواهم....

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 | 

امان از این همه امتحان ! هنوز درست و حسابی فارغ التحصیل نشده ام باید درس بخوانم برای امتحان رزیدنتی. نمی دانم اصلا ً امسال می تونم امتحان بدم یا نه ؟  ما که مشمول هیچ سهمیه ای در زندگی قرار نگرفتیم به جز سهمیه مناطق! این تز هم که تمام بشو نیست یا استاد راهنمات نیست یا مشاورت یا خودت حوصله نداری! کی می دونه من چند ماه دیگه یابد کجا آواره بشم؟ درمان یا بهداشت ؟همیشه در این مواقع یاد یک سریال می افتم که اولش می گفتند« زندگی مثل حرف Y است .» از آن سریال چیز زیادی یادم نیست .فقط یادمه افرادی که وارد زندان می شدند روی پیشانیشون حرف Y داغ می کردند. الان که فکر می کنم روی پیشانی همه ما حرف Y را داغ کردن و ما هر روز با اون زندگی می کنیم . وای از دست این  Y .....

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 | 

 

امروز داشتم راجع به Red Eye  سرچ می کردم  که در بین واژه های ایریتیس و کونژکتویت به یاد چشمان تو افتادم که همیشه خدا از فرط بی خوابی و شاید دلایل دیگر !!! (چند تا تشخیص افتراقی  خجالت آور؟) قرمز بودند. نمی دانم چطور شروع شد اما شروع شد . نباید تمام می شد اما تمام شد . هرچه بود متفاوت بود از کل آن چه پشت سر نهاده بودم و نوید چیز متفاوت تری را می داد . ای کاش می دانستم  چه  چیز بین من و تو برای ما شدن کم بود ؟  اما بعد از آن روز همیشه چشمان من قرمز بودند....

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

من همیشه یک آدم کتبی بوده ام همیشه بیشتر از آنکه بگویم می نوشتم و حالا بعد از سالها مورنینگ دادن و برگزاری ژورنال کلاب و غیره با آنکه به نظر دوستان خوب صحبت می کنم اما هنوز بهتر می نویسم.  من در ظاهر از آن جمله آدم های مزخرفی هستم که همیشه روی اصول از پیش تعین شده قدم بر می دارند  و همیشه محدوده تغییراتشان به اندازه 2 انحراف معیار از منحنی زنگوله ای شکلی است که به گردن ما آویخته اند. شاید تصور عاشقانه ترین رویداد زندگی چنین فردی بی نهایت مشکل باشد اما عاشقانه ترین رؤیای زندگی ام این بود که کنار هم باشیم و یک تکه کاغذ بین ما باشد و ما بی آنکه حرفی بزنیم هرچه  تاحال خواستیم و نخواستیم  روی آن بنویسیم  و من جرأت کنم به نگاه های تو نگاه کنم  و فنا شوم در حس زندگی که همیشه از آن فراریم.....

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

نمی دانم چرا ؟ اما ،همیشه افکارم را بهتر از احساساتم بیان می کنم . همیشه سعی می کنم فکرهایم را با همه در میان بگذارم اما احساسات را در صندوقچه ای در ته ته قلبم (لای عضلات Apex احتمالاٌ !!!) دور از همه نگه می دارم و در ساعات خاصی که کسی دوروبرم نیست ، صدایی جز سکوت شب نمی آید و نوری جز سوسوی مهتاب از پنجره همیشه بسته ،اتاق را روشن نکرده  به سراغ آن صندوقچه می روم و یکی یکی حسهایم را در می آورم و جلوی خودم می گیرم (گاهی مثل یک لباس نو که ببینم به من می آید یا نه ؟) آنوقت از بعضی از حس هایی که داشته ام تعجب می کنم ، از بعضی خوشحال می شوم و از بعضی شرمنده . اما هروقت به حس با تو بودن می رسم نمی دانم باید شادی ، دردمندی ، عصبانیت ، شرمندگی  ، بیچارگی ، ناتوانی ،توانگری ، محبت، شرارت و شعف را چگونه با هم جمع کنم  که به اندازه ی من و تو شود؟ ........ مهربان خداحافظ حیف که این لباس با این همه زرق و برق و ظرافت نه به اندازه من شد نه تو!!!

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

همه چیز به شرایطش بستگی دارد .مثلاً یک سوسک می تواند هر کدام از ما را هم بسیار شاد و هم بسیار غمگین کند. شما فرض کنید در یک مهمانی با کلی خانم با کلاس نشسته اید ، ناگهان یکی از این موجودات سیاه در کنار کفش ورنی و پاشنه بلند یکی از این خانمها سبز می شود . کافیست شما مرد باشید تا در دل خنده کنان به آرامی بگویید سوسک ! و آن خانم از جا بپرد ، صحبتش را راجع به تساوی حقوق و آزادی قطع کند و طوری فرار کند که چاک دامن تنگش ترک بخورد....

همینطور ممکن است  محبوب دلی ، جگرگوشه ای ، فرزندی  مرده باشد و شما وقتی که در قبر میگذارندش به چهره سرد و خاموشش بنگرید و حس عجیب فنا را، به همین سادگی ، احساس کنید و چشمتان بیافتد به یک سوسک که آرام آرام به خاک قبر وارد می شود و  همان جا مدفون  می شود....

 

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی