دوباره فردا شروع می شود: سزیال روزهای دور از خانه!
نمی دانم چه باید کرد . در اردوگاه کار اجباری در طرح شاخص پزشک خانواده منتظرم طرحم تمام شود. طرحی که در آن چیزی به عنوان آسودگی پزشک ! زمان برای مطالعه ! زمان برای ارتباط با دنیای مدرن!!!! (چه اراجیفی می گویم؟؟) حتی داروخانه در آن پیش بینی نشده است.
من را می فرستند در میان انبوه آدم های له شده ای که پادرد و کمردرد دارند. سرگیجه و اضطراب دارند .. و از درد بی درمان فقر و بی پولی ، بی کسی و بی همسری، نا امیدی و بی سوادی، معلولیت و جاهلیت رنج می برند و تو یا می توانی بتامتازون بدهی یا پنی سیلین!!! و هر بار که به من می گویند انشاالله دستت سبک باشد شرمنده می شوی از شغلت، نقشت ، از عمر رفته ات ، از امیدت به فردا.
و باز فردا من بر می گردم از نو شروع کنم . تا طرحم تمام شود . تا راهی بیابم برای کمک واقعی . برای جبران آنچه ندارم برای درمان دردت.
هر بار که با سرچ بار گوگل روبرو می شوم دلم می خواهد یک کلمه ی جادویی به ذهنم برسد که وقتی جواب آن را گوگل می دهد گشایشی در کار باشد ......
وقتی که خسته هستم و بی حوصله . وقتی که درمانده ام و بیچاره . وقتی که توانم نیست حتی نق بزنم از روزگار. می آیم در این دنیای مجازی تا دنبال واقعی ترین اجزائ زندگی بگردم. دنبال یک لحظه آرامش و امید به فردایی بهتر...
و اولین چیز روبرویم سرچ بار گوگل است که از تو می پرسد : چه می خواهی ؟
چه می خواهم؟ کلمه یی که جواب همه چیز باشد مثل قرصی که تمام احساس ها را با هم از بین می برد و می بردت به عابم بی خیالی . راحتت می کند از روزمرگی و تکرار درماندگی...
شاید مشروب و الکل ، شاید آرامبخش و مخدر به همین دلیل ساخته شده باشند. اما تاثیر آنها موقت است . من آنها را نمی خواهم . من دنبال کلمه ی جاودان می گردم. جاودان ، موثر و ماندگار... کلمه ای که به من دوام دهد . صبر دهد .اعتماد دهد . قدرت دهد. مهر دهد. امید دهد .....
اگر کسی آن کلمه را می داند به من بگوید .
هربار که مادرم مرا صدا می کند که چایی بخورم یادم می آید این کلمه که نه! این آدم نه! بلکه مهری که در او است همان چیزی است که خلق شده تا مرا آرام کند. بزرگ کند. زنده نگهدارد. امیدوار کند . جاودان کند....
نه آنکه حرفی نیست . حرفها را فشرده کرده ام ، گله ها را در مشتهایم له کرده ام و امیدها را تک تک می شمرم. آنقدر سرم شلوغ شده که نمی توانم از نو شروع کنم. سالهاست هر شب به این امید می خوابم که فردا با طلوع خورشید معجزه ای رخ خواهد داد :
و من پری لالی خواهم شد که در اقیانوس بزرگ و عمیقی زندگی می کند و کارش این است که هر روز وقتی اولین طلایه آفتاب به زمین می رسد به سطح آب بیاید و همراه با طلوع خورشید چنگ بنوازد و دسته های ماهی ها را که در آب می رقصند راهنمایی کند به کناره ی مرجان های رقصان.... و بعد که طلوع تمام شد با هر چه آفتاب اندوخته است به عمق اقیانوس برود و در عمق تاریک اقیانوس نور و آوای چنگ تقسیم کند...
مدتهاست که سهمیه ی آفتابم تمام شده ... روزهاست که چیزی برای بخشیدن در خود نمی یابم...
بنابراین دیر می آیم تا ... چیزی بیابم برای خستگی هایمان
روزگاری من هم دانشجو بودم. اما به جای دانش بله قربان گفتن یادمان دادند و آرایش کردن! نه خبری از مطالعه بود نه علم. یادگرفتیم مطیع باشیم و فرمانبردار . و در سکوت شعر عاشقانه بخوانیم و با انگشت اشاره کنیم به عکس روی دیوار!! سالها امتحان .سالها اضطراب . سالها تحقیر که لیاقت نداری دکتر باشی ... و هر روز دیدیم چطور می میرند و درد می کشند و ناله می کنند از نداری... و ما نظاره کردیم در سکوت و یادداشت برداشیم از علائم شان و یاد گرفتیم درمان دردشان را در آمریکا!!! ولی امسال دیگر لازم نیست دانشجو ها عکس چه گوارا را ببرند و بکت بخوانند ... امسال دیگر لازم نیست وانمود کنند به خوشبختی وصف ناپذیر.. امسال همه دانشجوییم...
باران و باد در حرکتند و همین حرکت زیباست. نمی دانم می دانی درد ظلم چقدر برنده است و احساس ضعفی که تو را می گیرد چقدر خرد کننده! همین بس که شروع کنی به حرکت. دردت می بارد به زمین و زمان.
مادرم می گوید فکر کن در زندانی. مثل تمام هم سن و سالهایت که هر روز در زندان اعتراف می کنند همه چیز بر وفق مراد است و من شوخی کردم اگر گفتم مرا می زنند و شکنجه می کنند. من از روی بی دردی و بی کاری در خیابان ها قدم می زدم و....
مادرم می گوید فکر کن همه چیز درست می شود... حق به حق دار می رسد و تو هم به علاقه ات می رسی. مادرم نمی بیند انبوهی از جوانانی که قرص برنج می خورند ... که ترامادول و سیتالوپرام در جیبشان است و کراک می زنند..
مادرم می گوید حوصله کن.. همه چیز به یک اشاره ویران می شود اگر بر خشت کج بنا نهاده شده باشد.. مادرم نمی دانند تحمل این ثانیه های لجوج چقدر دردناک است
مادرم می گوید تولدت مبارک و من از امیدش شرمنده می شوم و باز از نو شروع خواهم کرد....
روزی من در دبستانی درس می خواندم که امروز آن را خراب کردند. احساس کردم خاطراتم لای آجرها دفن شد. روزی من در رودخانه ای شنا می کردم که دیروز خشکید. روزی من در خانه ای به دنیا آمدم که فردا خراب خواهد شد..... کجا بروم شماره موبایلم را مرتب فراموش میکنم و هر روز باید دوباره از نو حفظش کنم....
نوشتن هزلیات ابلهانه گناه من است . باید سبز باشی . حتی در این روزها که سبزی جرم است و هر برگ سبزی که می روید وابسته ای است به صدای آمریکا! کاشکی من اسیر نبودم در پیله ای خود تنیده ی دکتر بودن! دکتر بودن و بعد تنها بودن و بعد تبعید در یک گوشه ای پرت از این مملکت و محکوم به گوش دادن درد های دهها آدم در روز و شب و سحر و طلوع! از جمله بندی ام حدس بزن در درون من چه خبر است. بیچاره مادرم که هنوز از دکتر شدن من خوشحال است. بیچاره من که سالها دکتر خواهم ماند . بیچاره مریضهایم که من همیشه خسته و بی حوصله ام و وای بر این جامعه که تحصیل کرده اش نمی تواند حرف بزند و دارد از فشار زجه خفه می شود . ... شاید این هم توسط سایت بی بی سی برنامه ریزی شده که من دردمند باشم و خسته و دنبال راه فرار... شاید آنها خواسته اند که روزی ده ها دردمند و خسته را ببینم که فریاد می کشند ما نداریم... روزگاری نیازعلی نداشت... امروز همه نیاز علی اند و من از همه نیاز مند تر ! نه به پول ! نه به خانه و زندگی ! نه حتی به خانواده و همسر و فرزند! بلکه به یک هوای تازه...و امید
برای من شروع دوباره یعنی مامان زیر دستی رو خالی کن ! من دوباره میوه می خورم! حدود ۲ هفته است که به پوچی مفرط رسیدم و علائم افسردگی رو در خودم پیدا کردم. به یقین رسیدم که زندگی من ارزش ادامه ندارد!!!!! اما ادامه ندهم چه کنم....!!! بمیرم تا مرده خورها دوباره جمع شوند در حیاط خانه مان و خانواده ام را آزار دهند! بخوابم در گور تا سلسله ی حشرات زودتر به نوایی برسند ! و آخوندی بیاید برای من روضه ای بخواند سرتا پا لجن!! چرند است همه ی این حرفها .. نخوانید و ول کنید و بروید به دنبال تفریح و خوش گذرانی....
شاید ! کاشکی! ای کاش! اگر! ای وای ! تقصیر از کسی نیست . من گناهکارم و از دست هیچ کس کاری ساخته نیست. خدا هم نمی تواند به دادم برسد . من خود باید خود را نجات دهم! اما چه طور از این کثالت چرک خلاص شوم؟
زیر نور ماه آسمان صاف و بی ابر ستاره ها شاد و نور کوبان دیوانه ای چون من سبزه ی نوروز را آتش زد تا 13 اش را بدر کرده باشد شعله بر صورت هجوم آورد عطر دود آگین سبزه در سرش پیچید دیوانه از شعف در خود خندید....
امشب در خیالم ، به سالها پیش، به روم باستان سفر کردم . برایم کم اهمیت ترین نکته این بود که در زمان کدام سلطنت ، کدام امپراطور، کدام شاه و کدام قدرت برتربه آنجا رسیده ام. من آنجا هستم. به روی تپه ای به نام پالاتین ایستاده ام و به سنگهای خیس دیوار غار تکیه داده ام. غاری که فردا مرا به تو خواهد رساند. اینجا لوپرکالیاست و فردا 15 فوریه . فردا در این غار جشن سالانه باروری برپاست . من می توانم مردی باشم قوی هیکل با بازوانی ستبر ، دستانی پهن ، صورتی گندمگون و چشمانی فرو رفته در سایبان ابروان پر پشت که فردا با معشوقه اش در این جشن مذهبی شر کت خواهد کرد. من فردا برهنه یا با لباس های نواری شکل که مرا نخواهند پوشاند پوست بزغاله تازه قربانی شده ای را به خون آغشته خواهم کرد و به تو خواهم زد . به تویی که در گوشه ای از این غار پنهان شده ای. و من باید بر مردان دیگری که در این پیکار شرکت کرده اند برتری بیابم. در این غار هر کس به دنبال معشوقه ی تنهایش است و می خواهد با زدن پوست خونین به جفتش نوید یک باروری، یک آبستنی، یک زایش را بدهد...... من می توانم هر مردی باشم . مرد زشت یا زیبا. مرد بلند یا کوتاه. مرد مرد یا نامرد.
اصلا شاید من زن باشم زنی شایسته و زیبا که محبت از چشمانش فرو می ریزد و دوست دارد در کنار آتش بافتنی ببافد و امشب سخت نگران است که آیا وقتی فردا در دالان تاریک به انتظار ایستاده است ، خواهی آمد ؟ او را به خون آغشته خواهی کرد؟ تا با خون انس گیرد.از خون خود کسی را تغذیه کند که از خون یک جفت هستی یافته است.
من می توانم هر زنی باشم . مهربان یا خودشیفته . نحیف یا خود ساخته . حسود حسود یا از خود گذشته.
در خیالم سالها گذشت . مسیحیت در اروپا غالب شد . اینجاست که حاکم مهم می شود و پاپ گلاسیوس می گوید:" این روز روز حضرت والنتاین است که در قرن سوم زندگی کرد و به شهادت رسید . از این به بعد 14ام فوریه یعنی یک روز زودتر را جشن می گیریم ." و من خیال می کنم باز آنجا هستم و خوشحالم که یک روز جشن ما به جلو افتاد . دیگر غاری نیست..... مسابقه و پیکاری نیست فقط جشن است...
و سالها هزاران نفر مثل من خیال می کنند و هر روز افسانه ای تازه خلق می شود....نمی دانم که بود فقط می دانم کسی در قرون وسطی در انگلستان ویا فرانسه خیال کرد در 14 ام فوریه پرندگان جفت گیری می کنند . و کس دیگری خیال کرد عکس قلب و پرنده را به روی کارتی بکشد و به یارش. همدمش .عشقش. جفتش هدیه کند. روی کارت هایی که خیلی زود خیس می شوند . با عرق دستانم و شاید دستانت وقتی که تو را می بینند و یا با اشکهای تو و شاید من وقتی که دور می شوم.....
نمی دانم کدام آدم ساده ای خیال کرد که باید روی این کارت چیزی بنویسد تا بهتر منظورش را برساند. شاید او هم مثل من بود و جز نوشتن کاری بلد نبود...
باید باز خیال کنم خیالی که به واقعیت نزدیک است و باز در آن حاکم مهم می شود. من در حصاری از مذهب دروغین زندانی شده است . من شاید زن ، شاید مرد، شاید تنها، شاید جفت باشد. از روزنه های این حصار ازآداب این روز می شنود .خوشش می آید . به دلش می نشیند . جای این روز را در روزهای سرد سال خالی حس می کند و با آنکه می داند از فرهنگش ، تاریخش، گذشته اش نشات نگرفته اما می پذیردش....بد یا خوب. چون به چنین روزی احتیاج دارد.....چون چنین روزی را دوست دارد....
دردناک ترین لحظه ی خیال اینجاست. من باز باید خیال کنم که هستم و هستی و امروز روز عشق است.....
از همه ی آنهایی که برام کامنت می گذارند ممنونم . من خیلی دیر به دیر کانکت می شم . اگه جواب کامنت ها رو نمی دم فقط به این دلیله نه از سر بی تفاوتی. آخه سرایدار مر کز ما هر وقت یه مریض می آد نمی دونم چطوری ! اما واقعی! من و که بعد از ساعتها ور رفتن با این لب تاب و شنیدن صدای بوق اشغال کانکت شده بودم و دیسکانکت می کنه و می گه مریض داری!!!!! و صداش از لب تابم در می آد!!!
ابهت همه ی کوه های سنگی/کثیف و پر از خاک و گل و قهوه ای/لطافت قله های در بند
مه /تهوع
جاده های پرپیچ و پر از دلهره /آسمان/آسمان/گه شاد ، گه آبی ، گه
غرق در ابر ، گه خاکستری/ درختان ناظران بی حرف/راست قامت ، تنومند و
کم برگ/اینجا
همیشه زمستان بی بهار است/دلماز این سوخت /زمستانش هم ز
دستنارفیقانداغدار است
کارهایم مال منند
حرف ها و فکر ها ، یأس ها و امیدهای من راست یا کج
مال منند
و تمام افتخارم این است که دروغی در بینشان جا نداده ام
و با آنکه از این و آن آموخته ام اما
باران را عاشقانه می پرستم و تمام آموخته هایم را
بارانی
طوفانی
رویایی کرده ام
من تاوان گناهانم را می پذیرم....
جزایش هر چه باشد باشد .... جنازه ای بر دار !
تنهایی دور از یار !
قطره های شور چشمانم در باد ! زیر
آوار
نگاه های خاردارت،
من
هر روز صبح
از نو
جوانه خواهم زد
آوازه خان شرور ما چه راست می گوید: این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود....
من نمی دانم در کجای تاریخ اشتباه کردیم که این گونه گرفتار
درد بی درمان شده ایم. درد بی درمان دروغ ، جهل ، خفقان و سرکوب همه چیز . من
سالهاست که منتظرم شاید فرجی شود. شاید روزی برسد که برای هر نفسی که می کشم مجبور
نباشم وانمود کنم من ....
من 4 ماه است که در پشت یکی از کوه های ستبر این مرز و بوم پزشک
خانواده شده ام . ونظام پزشکی ام را در
روستا های سرد و بی روح اینجا افتتاح کردم. چه سیستمی! چه شبکه ای ! چه طبابتی ! چه
فقر و جهلی !چه دروغ های شاخ داری ! من
آمده ام اینجا طرح بگذرانم مثلاً به آدمها خدمت کنم اما نه تنها به خودم ودیگران
خدمت نمی کنم بلکه هر روز بیش از پیش به این نتیجه می رسم که دارم خیانت می کنم هم
به خودم و علممکه لای جزوه های بی معنا و
چرند وزارت بهداشت فراموش می شود (نمی
دانید چه زجری دارد نامه های نامفهوم و پر فریب اداری را با فریبکاری و صد البته نامفهوم پاسخ دهید ) و هم دردمندانی به پناهی که با یک مسکن و یک
آنتی بیوتیک به خانه می فرستم. هموطنانی که به غذا و لباس بیش از دارو نیاز دارند .چیزی
که من ندارم!
همه این ها به چه بهایی! قیمت فروش روزهای جوانی چقدر است ؟
شاید ندانید که با این همه تبلیغات گسترده ایکه ای در مورد حقوق و مزایای این طرح گفته شده جز مشتی دروغ و فریب چیزی به
ما نرسید . من 4 ماه هست که جز حقوق طرح چیزی نگرفته ام . حتی نمی دانم حقوقم چقدر
است! هر بار عددی و هر بار دروغی دیگر با پررویی هر چه تمام تر .
و حالا هم که قرار است 25 درصد از حقوق نامعلوم من کم
شود.(یکی به من بگوید چقدر می شود؟)
و من مجبورم اینجا بمانم ..... چون طرح دارم! چون تعهد دارم ! به که و چه نمی دانم ! واز
آن مهمتر چرا؟ برای سالهای یا روسری یا توسری؟ برای آب و برق و نفت و گاز مجانی ؟
برای بیمه خدمات درمانی ؟ برای هویت و رسانه ی چرند ملی؟برای آزادی؟ برای حس قشنگ وطن پرستی؟برای چه ؟
در تمام زندگی می ترسیدم اشتباه کنم. همیشه می ترسم تنها بمیرم و در آخرین
لحظه زندگی چهره ی دلخواهی نباشد که به آن زل بزنم. حس دلنشینی نباشد که
موقع وداع در من موج زند. و دست مهربانی که دستان خسته ام را بفشارد و یا
اشک شوری که نعش سردم را لابلای تمام ذرات موجود در خاک جاودانه
کند....همیشه از ترس اینکه اشتباه کنم گذاشتم خودش پیش بیاید یا نیاید
...به میل خودش باشد یا نباشد.... اما تا همین حالا که به عقب نگاه می
کنم می بینم که حس های زیادی را در زندگی ام گم کرده ام... از عروسک بازی
بچگانه بگیر تا بچه بازی های عاشقانه.... من فقط برای عروسک بی انگشتم غصه
می خوردم و به زیبایش حسودی می کردم. و تمام وقتم را به جای اینکه با او
بازی کنم برایش لباس می دوختم .....و حالا می ترسم. واقعا می ترسم از
اینکه تمام جاهایی که تصمیم نگرفته ام اشتباه کرده باشم. حتما بعضی وقتها
باید تصمیم می گرفتم. باید نمی گذاشتم که ....
هر بار که خواستمبنویسم نشد همانطور که وقتی خواستم بگویم دوستت دارم نشد و رفتی . فکر می
کردماستعدادی درخشانم که روزی کشف خواهد
شد . روزی من هم نامداری می شوم و کتاب هایم را امضاء می کنم و روی جلد همه شان
خواهم نوشت . تقدیم به او .که رفت . به همین راحتی. اما همه ی این ها مثل رویا های
بچگی از یاد رفته بود. الان بزرگم . زمان زیادی از مرد شدنم گذشته و من نا خود
آگاه دکتر شدم . یک روان پزشک که هر روز صبح ساعت 7 از خواب بلند می شود . دست و
رویش را خوب می شوید . ریشش را می زند و به بیمارستانمی رود. و هیچ روزی نمی شود که ادکلن نزند. در راه رادیو گوش می دهد . در ماشینش یواشکی
سیگار می کشدو سرانجام هر روز بی حوصله
تر و سریع تر از دیروز مریض می بیند. خوبی روان پزشک بودن این است که هر روز
فرستاده ای از سوی خدا پیغامی برایت می آورد. انسانی مهر سکوت و سکون به لب و بدنش
می زند و خشک می شود . دیگری از هیجان پر می شود و همه ی حرفهایی که قرار است در
تمام عمرش بزند به بیرون ول خواهد کرد. یک روز هم حضرت خضر عصبانی می شود و بدکاره
ها را به فحش می بندد و به همه ی آن هایی که تجاوز کرده لقب شیطان می دهد. من
سالهاست که با این آدم ها سر و کار دارمبا آنکه خوب نمی دانم چه اتفاقی در هر کدام این ها در حال افتادن است اما
خوب می دانم چه کاری از من بر می آید. دیگر
انتظار فوق العاده ای از خود ندارم و یاد
گرفته ام که با همه چیز کنار بیایم. اما هنوز هم گه گاهسعی می کنمنوشتن را تمرین کنم. روی سر نسخه ها ، نصف شبها که برای مریض بد حال صدایم
می کنند . یا روز هایی که تعطیل است و من جایی ندارمبروم و حسش نیست تفریح کنم. اما هیچ وقت آنچه
که باید نمی شود. هر بار که در حال نوشتن چیزی هستم فکر می کنم این دیگر شاهکار
است و اما بعد وقتی که می خوانمش می بینم نه! منظور من این نبود. نه! این حرف دل
من نبود...
این روز ها بیمارستان شلوغ تر از قبل شده و آدمها بیشتر
بستری می شوند و بیشتر به هم می ریزند . شاید چون دیگر کاری نمانده که آدم انجام
نداده باشد به ماه سفر کرده ، نظریه نسبیت را طرح کرده ، در آزمایشگاه آدم ساخته ،
با مرگ جنگیده و خسته شده ، قرنها زاد و ولد کرده .... شاید کلونی آدم ها بیش از
حد رشد کرده و زمان انقراض فرا رسیده است
.
شاید دیگر جایی نمانده که آدمی به آنجا فرار کند. آنجا را کشف کند و به
آنجا مهاجرت کند وتنها راه فرار دنیای خیال است. اما هر چه دنیای خیال بزرگ تر می
شود جای نفس کشیدن تنگ تر می شود و در
آمدن از آن سخت تر. به ناچار آدمی ساکن
دنیای خیال خواهد شد..... به ناچار دور از ما
امروز پشت میز ویزیت نشسته بودم و مردی که روسری سر می کرد
جلویم به صندلی تکیه داده بودو با لبخند
به من می نگریست . انگار من با این سبیل هایم روسری سر کرده ام و جلویش نشسته ام .
هر چقدر سوال کردم جوابی نداد پس مرخصش کردم
و خواستم مریض بعدی را ببینم . تازه دیروز بستری شده بود.
سرم پایین بود و روی سر نسخه شکل برگ می کشیدم . وقتی او وارد شد . منتظر ماندم پرستار مریضی را که به کندی حرکت می کرد بنشاند . بعد سرم را
بلند کردم . شوکه شدماو بود همان که
سالها پیش رفت و من به او نگفتم که دوستت دارم. خیره ماندم نمی دانم چقدر . خودش
بود همان طور که بود . از برق نگاهش مطمئن شدم که هنوز من را یادش هست . نمی دانستم
چه بپرسم. رزیدنت بخشمشغول معرفی کردن او
شد.یا او بی تجربه بود و معنای نگاه ما
را نفهمید و یا نگاه ما خالی از معنا شده بود. من تنها چیزی که فهمیدم این بود که
او به بیماری افسردگی ماژور مبتلا شده و ماه هاست با کسی حرفی نزده و چند بار
خودزنی و خودکشی داشته.... و در حین تمام وراجی های دکتر جوان بخش او خیره به زمین
ماند. تکانی نخورد. حرفی نزد
وقتی که موبایلم زنگ زد از جا پریدم و گفتم فردا این مریض
را می بینم . از اتاق بیرون دویدم ....
نمی دانم تمام روزم چه طور گذشت . تمام کارهایی را که از
انجامشان متنفر بودم و هر روز به فردا می سپردم با عجله انجام دادم . پیش رئیس بیمارستان
رفتم تا راجع به کسورات بیمارستانی و صرفه جویی در هزینه ها صحبت کنیم. به ملاقات
پدر بزرگ پیرم رفتم . پیرمرد از بس سیگار و تریاک کشیده بود ریه ای برایش باقی
نمانده بود و انتظار داشت من برایش ریه ی جدید بسازم و همیشه منتظر داروی جدیدی
بود که می گفتند معجزه می کند. در نهایت هم رفتم یک دست کت و شلوار بد رنگ گران
خریدم تا به خودم هم رسیده باشم وای از آن همه اراجیف فروشنده که می خواست با یک
دست کت و شلوار مرابراد پیت جا بزند.
بیچاره براد پیت! بیچاره من! مگر من ....
هر کاری که به فکرم رسید کردم . ولی از شب نتوانستم فرار
کنم. هیچ فیلمی ، هیچ آهنگی ، هیچ نوشته ای ، هیچ خیالی به دادم نرسید و در تمام
روز جلوی چشمم بود و من به روی خودم میاوردم . اما این شبها خیلی لجوجند. آنقدر
طول می کشند ، آنقدر آرام در درونت طوفان
به پا می کنند که راه فراری برایت نمی ماند و من وقتی به خودم آمدم دیدم ساعتهاست
که دارم به او فکر می کنم . یعنی چه اتفاقی برایش افتاده ، این سالها برایش چطور
گذشته.... با او چه کنم؟ با خودم چه کنم ؟ اصلاً چه شد که این طور شد؟
تا صبح با کت و شلوار تازه ام پشت میز تحریر نشستم و هر چه
کاغذ دور و برم بود خط خطی کردم. بدون اینکه بتوانم یک جمله ی سر و ته دار بنویسم.
یادم رفت چراغ ها را روشن کنم . شام بخورم . تلویزیون ببینم ...حتی به توالت هم
نیاز پیدا نکردم . شاید اصلا آن روز چیزی نخورده بودم و یا آن شب همه یآن کار ها را کردم و یادم نماند.
شب که تمام شد از جایم بلند شدم.به خودم گفتماو هم یک مریض است مثل همه ی مریض های دیگر و من باید او را ویزیت کنممثل همه مریض های دیگر .یک چای پررنگ خوردم و
دوباره همه کارهای روزانه را از سر گرفتم. ریشم را تراشیدم و ادکلن زدم. به
بیمارستان رفتم .با اعتماد به نفس ساختگی ام وارد اتاق شدم . با همه خیلی گرم حال
و احوال کردم. وقتی روی صندلی ام نشستم و حرف های عادی رد و بدل شد و راجع به
فوتبالی که دیروز ندیده بودم نظر دادم . گفتم خوب بهتره مریض دیروزیرا که وقت نشدببینم بیاورید من ببینم امروز می خواهم زودتر بروم. پرستار بخش با لبخند به
من نگاه کرد و گفت آقای دکتر اگر خواستید الان می توانید بروید او دیشبخودکشی کرد . با روسری خودش را دار زد. دکتر
مرتضوی گواهی فوتش را نوشت. دوباره من خیرع ماندم.
دوباره موبایلم زنگ زد و من از اتاق بیرون دویدم.
دیگر نمی دانستم چه کنم. تصمیم گرفتم شعری بنویسم برا ی او. که رفت. به همین
راحتی.
اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای نوشته های زیبایت کامنت بگذارم.
اگربدانی چقدر دلم میخواهد از هر کسی که از ته دل خود و صادقانه می نویسد تشکر کنم .
اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای دوست قدیمی ورودی ۷۹ یک آرزوی رویای هدیه بفرستم. (شناختمت مهربان! ....)
اگر بدانی که در غربت بودن و احساس تنهایی نکردن چقدر سخت است. کشتن حادثه های دلتنگ کننده.... ماندن در سایه های بی کسی های کشنده .... گم شدم در کابوس زمان....و در نهایت من و یک رویا ...نشستن و تکیه دادن به ...
اما چه کنم ؟
سرعت اینترنتم پایین است و قلبم گهگاه ناتوان از توصیف آنچه که در درونم لانه کرده است. و زمان گوهر گم شده.. . اگر دیر به دیر به ستاره سر می زنم از بی معرفتی ام نیست.هر بار که به ستاره های فراخ آسمان چرک نشده ی پانسیون نگاه می کنم دلم برایت تنگ می شود ... برای جرقه هایی که در من می زنی و بعد از حس لطیف روشنی و هیجان و لرزه می روی...
ستاره جان بهانه ای شدی که برای مهسا! رویا! الهام .....و تمام دوست های تنهایی هایم بنویسم و آرزو کنم از دیر به دیر سر زدن هایم نرنجند...
من به یاد کودکی می افتم که روبرویت سیخ نشسته است و با چشمان درشتش به تو زل زده . بغضی در گلو دارد که آماده برای ترکیدن است
من به یاد پیر زن مچاله ای می افتم که با لبان غنچه شده اش می گوید .الهی دور سرت بگردم
من به یاد جوان گستاخی می افتم که می گوید: شما دکتری من چی بگم
من به یاد خودم می افتم که برایت گریستم وقتی جواب پاتولوژی ات آمد و فاطمه 15 ساله سرطان دارشد
من به یاد مرگت می افتم که آرام در سکوت رخ داد و اشکی ریخته نشد . مهدی شیرخوارگاهی که سرت مثل یک کدو بزرگ بود و کج و کوله و طاقت هزاران شانت را نداشت.
من به یاد مادرم می افتم که چقدر ذوق کرد از این که من دکتر می شود
من به یاد موهایم می افتم که سپید شد و چشمانم که تار شد و قلبم که رئوف تر و شکننده ترشد و اخلاقم بدتر و بدتر. ظاهرم هم سنگ دل تر و بی روح تر
من به یاد این همه سال می افتم و این همه کار
من به یاد فردا هستم و این همه مسئولیت
من به یاد خدا می افتم و کمکهایش که اگر از من دریغ ورزد تنهاخواهم مرد چه زنده چه مرده
روزی که برای اولین بار به اینجا آمدم با هر پیچ جاده احساس می کردم به خانه ی خدا نزدیک می شوم.احساس کردم لای این کپه های ابر ،دراین طبیعت بکر ، بین هجوم قلوه سنگ ها، با این هوای پاک، اگر خدا نباشد پس کجاست؟
چند روزی است دلم چرکین است گم شدم از روز خموش حل شدم در لایه ی دلتنگی من در این جا می میرم من دور از .... همه ی ..... من نمی مانم . همه ی خواستنی هایم این است.
مادر بزرگ من مرد و من هر کار کردم وانمود کنم دوستش داشتم نتوانستم. هر چقدر با خود کلنجار رفتم که ببخشمش نتوانستم. هر بار که پیکر بی جانش را دیدم یاد ستم هایش افتادم. او خود خواهی محض بود و من ناراحت از اینکه خود نیز راه او را در پیش گرفته ام.خودخواه محض بودن!
من نتوانستم اشکی بریزم چون تمام وجودم تابع قلبم است و قلبم می گفت: مرگ او ناگزیر رخ می داد و چه بهتر که در این زمان رخ داد . موقعی که دیگر نه حرف می زد ، نه راه می رفت، نه چیزی از مغزش باقی مانده بود. من زوال مغز را در او دیدم. همانطور که سالها پیش زوال عاطفه را به من نشان داد. جز پول و شهوت دنبال چیزی نبود و هیچ کدام از آنها را با خود نبرد. و پولهایش ماند . ماند برای دیگران! چیزی که هیچ گاه تحملش را نداشت. بخشندگی!
نمی خواهم بگویم شیطانی بود بدون هیچ گونه سفیدی . نه او هم مثل من بود. مثل ما. و من نقاط تاریک زندگی اش را دیدم. چه بسا رو شنی های زندگی اش هم کم نباشد. چه بسا که او بهشتی باشد. من نمی دانم و حرفم بدی یا خوبی او نیست. از کودکی او را عزیز صدا می کردیم و او خوب می دانست که هیج جا عزیز نیست. یادم هست که یک بار یک کیف صورتی کوچک با عکس میکی موز برایم خرید. یادم هست که سر سفره مان می نشست و بلند بلند حرف می زد و من امتحان داشتم. چیز عجیبی نبود. من در تمام رویدادهای مهم زندگی ام امتحان داشتم!
فقط این بار امتحانی در کار نبود یا بود و من نفهمیدم.
عزیز رفتی. و من بسان ده ها مرده ای که دیدم گفتم خداحافظ ولی دلم نیامد پیغامی را که هر بار که مرده ای را می بینم برای عالم مردگان می فرستم به تو بگویم
دلم نیامد به تو بگویم به خدا بگویی:
مرا تنها نگذارد
دستانم را ناتوان نسازد
قلبم را از بخشندگی تهی نگرداند.
و صدایم را رساتر
و زبانم را گویا تر
و چشمانم رابیناتر
و خودم را مهربانتر و با گذشت تر بگرداند.
درست یا غلط به تو نگفتم و آنقدر د خودخواهی فرو رفتم که یادم رفت ببخشمت
عزیز من ، ببخش مرا . بدان دوست داشتم که دوستت بدارم . باور کن....