نمی دانم چه باید کرد . در اردوگاه کار اجباری در طرح شاخص پزشک خانواده منتظرم طرحم تمام شود. طرحی که در آن چیزی به عنوان آسودگی پزشک ! زمان برای مطالعه ! زمان برای ارتباط با دنیای مدرن!!!! (چه اراجیفی می گویم؟؟) حتی داروخانه در آن پیش بینی نشده است.
من را می فرستند در میان انبوه آدم های له شده ای که پادرد و کمردرد دارند. سرگیجه و اضطراب دارند .. و از درد بی درمان فقر و بی پولی ، بی کسی و بی همسری، نا امیدی و بی سوادی، معلولیت و جاهلیت رنج می برند و تو یا می توانی بتامتازون بدهی یا پنی سیلین!!! و هر بار که به من می گویند انشاالله دستت سبک باشد شرمنده می شوی از شغلت، نقشت ، از عمر رفته ات ، از امیدت به فردا.
و باز فردا من بر می گردم از نو شروع کنم . تا طرحم تمام شود . تا راهی بیابم برای کمک واقعی . برای جبران آنچه ندارم برای درمان دردت.

