امشب در خیالم ، به سالها پیش، به روم باستان سفر کردم . برایم کم اهمیت ترین نکته این بود که در زمان کدام سلطنت ، کدام امپراطور، کدام شاه و کدام قدرت برتربه آنجا رسیده ام. من آنجا هستم. به روی تپه ای به نام پالاتین ایستاده ام و به سنگهای خیس دیوار غار تکیه داده ام. غاری که فردا مرا به تو خواهد رساند. اینجا لوپرکالیاست و فردا 15 فوریه . فردا در این غار جشن سالانه باروری برپاست . من می توانم مردی باشم قوی هیکل با بازوانی ستبر ، دستانی پهن ، صورتی گندمگون و چشمانی فرو رفته در سایبان ابروان پر پشت که فردا با معشوقه اش در این جشن مذهبی شر کت خواهد کرد. من فردا برهنه یا با لباس های نواری شکل که مرا نخواهند پوشاند پوست بزغاله تازه قربانی شده ای را به خون آغشته خواهم کرد و به تو خواهم زد . به تویی که در گوشه ای از این غار پنهان شده ای. و من باید بر مردان دیگری که در این پیکار شرکت کرده اند برتری بیابم. در این غار هر کس به دنبال معشوقه ی تنهایش است و می خواهد با زدن پوست خونین به جفتش نوید یک باروری، یک آبستنی، یک زایش را بدهد...... من می توانم هر مردی باشم . مرد زشت یا زیبا. مرد بلند یا کوتاه. مرد مرد یا نامرد.
اصلا شاید من زن باشم زنی شایسته و زیبا که محبت از چشمانش فرو می ریزد و دوست دارد در کنار آتش بافتنی ببافد و امشب سخت نگران است که آیا وقتی فردا در دالان تاریک به انتظار ایستاده است ، خواهی آمد ؟ او را به خون آغشته خواهی کرد؟ تا با خون انس گیرد.از خون خود کسی را تغذیه کند که از خون یک جفت هستی یافته است.
من می توانم هر زنی باشم . مهربان یا خودشیفته . نحیف یا خود ساخته . حسود حسود یا از خود گذشته.
در خیالم سالها گذشت . مسیحیت در اروپا غالب شد . اینجاست که حاکم مهم می شود و پاپ گلاسیوس می گوید:" این روز روز حضرت والنتاین است که در قرن سوم زندگی کرد و به شهادت رسید . از این به بعد 14ام فوریه یعنی یک روز زودتر را جشن می گیریم ." و من خیال می کنم باز آنجا هستم و خوشحالم که یک روز جشن ما به جلو افتاد . دیگر غاری نیست..... مسابقه و پیکاری نیست فقط جشن است...
و سالها هزاران نفر مثل من خیال می کنند و هر روز افسانه ای تازه خلق می شود....نمی دانم که بود فقط می دانم کسی در قرون وسطی در انگلستان ویا فرانسه خیال کرد در 14 ام فوریه پرندگان جفت گیری می کنند . و کس دیگری خیال کرد عکس قلب و پرنده را به روی کارتی بکشد و به یارش. همدمش .عشقش. جفتش هدیه کند. روی کارت هایی که خیلی زود خیس می شوند . با عرق دستانم و شاید دستانت وقتی که تو را می بینند و یا با اشکهای تو و شاید من وقتی که دور می شوم.....
نمی دانم کدام آدم ساده ای خیال کرد که باید روی این کارت چیزی بنویسد تا بهتر منظورش را برساند. شاید او هم مثل من بود و جز نوشتن کاری بلد نبود...
باید باز خیال کنم خیالی که به واقعیت نزدیک است و باز در آن حاکم مهم می شود. من در حصاری از مذهب دروغین زندانی شده است . من شاید زن ، شاید مرد، شاید تنها، شاید جفت باشد. از روزنه های این حصار ازآداب این روز می شنود .خوشش می آید . به دلش می نشیند . جای این روز را در روزهای سرد سال خالی حس می کند و با آنکه می داند از فرهنگش ، تاریخش، گذشته اش نشات نگرفته اما می پذیردش....بد یا خوب. چون به چنین روزی احتیاج دارد.....چون چنین روزی را دوست دارد....
دردناک ترین لحظه ی خیال اینجاست. من باز باید خیال کنم که هستم و هستی و امروز روز عشق است.....
از همه ی آنهایی که برام کامنت می گذارند ممنونم . من خیلی دیر به دیر کانکت می شم . اگه جواب کامنت ها رو نمی دم فقط به این دلیله نه از سر بی تفاوتی. آخه سرایدار مر کز ما هر وقت یه مریض می آد نمی دونم چطوری ! اما واقعی! من و که بعد از ساعتها ور رفتن با این لب تاب و شنیدن صدای بوق اشغال کانکت شده بودم و دیسکانکت می کنه و می گه مریض داری!!!!! و صداش از لب تابم در می آد!!!
ابهت همه ی کوه های سنگی/کثیف و پر از خاک و گل و قهوه ای/لطافت قله های در بند
مه /تهوع
جاده های پرپیچ و پر از دلهره /آسمان/آسمان/گه شاد ، گه آبی ، گه
غرق در ابر ، گه خاکستری/ درختان ناظران بی حرف/راست قامت ، تنومند و
کم برگ/اینجا
همیشه زمستان بی بهار است/دلماز این سوخت /زمستانش هم ز
دستنارفیقانداغدار است