در تمام زندگی می ترسیدم اشتباه کنم. همیشه می ترسم تنها بمیرم و در آخرین
لحظه زندگی چهره ی دلخواهی نباشد که به آن زل بزنم. حس دلنشینی نباشد که
موقع وداع در من موج زند. و دست مهربانی که دستان خسته ام را بفشارد و یا
اشک شوری که نعش سردم را لابلای تمام ذرات موجود در خاک جاودانه
کند....همیشه از ترس اینکه اشتباه کنم گذاشتم خودش پیش بیاید یا نیاید
...به میل خودش باشد یا نباشد.... اما تا همین حالا که به عقب نگاه می
کنم می بینم که حس های زیادی را در زندگی ام گم کرده ام... از عروسک بازی
بچگانه بگیر تا بچه بازی های عاشقانه.... من فقط برای عروسک بی انگشتم غصه
می خوردم و به زیبایش حسودی می کردم. و تمام وقتم را به جای اینکه با او
بازی کنم برایش لباس می دوختم .....و حالا می ترسم. واقعا می ترسم از
اینکه تمام جاهایی که تصمیم نگرفته ام اشتباه کرده باشم. حتما بعضی وقتها
باید تصمیم می گرفتم. باید نمی گذاشتم که ....

