هر بار که خواستمبنویسم نشد همانطور که وقتی خواستم بگویم دوستت دارم نشد و رفتی . فکر می
کردماستعدادی درخشانم که روزی کشف خواهد
شد . روزی من هم نامداری می شوم و کتاب هایم را امضاء می کنم و روی جلد همه شان
خواهم نوشت . تقدیم به او .که رفت . به همین راحتی. اما همه ی این ها مثل رویا های
بچگی از یاد رفته بود. الان بزرگم . زمان زیادی از مرد شدنم گذشته و من نا خود
آگاه دکتر شدم . یک روان پزشک که هر روز صبح ساعت 7 از خواب بلند می شود . دست و
رویش را خوب می شوید . ریشش را می زند و به بیمارستانمی رود. و هیچ روزی نمی شود که ادکلن نزند. در راه رادیو گوش می دهد . در ماشینش یواشکی
سیگار می کشدو سرانجام هر روز بی حوصله
تر و سریع تر از دیروز مریض می بیند. خوبی روان پزشک بودن این است که هر روز
فرستاده ای از سوی خدا پیغامی برایت می آورد. انسانی مهر سکوت و سکون به لب و بدنش
می زند و خشک می شود . دیگری از هیجان پر می شود و همه ی حرفهایی که قرار است در
تمام عمرش بزند به بیرون ول خواهد کرد. یک روز هم حضرت خضر عصبانی می شود و بدکاره
ها را به فحش می بندد و به همه ی آن هایی که تجاوز کرده لقب شیطان می دهد. من
سالهاست که با این آدم ها سر و کار دارمبا آنکه خوب نمی دانم چه اتفاقی در هر کدام این ها در حال افتادن است اما
خوب می دانم چه کاری از من بر می آید. دیگر
انتظار فوق العاده ای از خود ندارم و یاد
گرفته ام که با همه چیز کنار بیایم. اما هنوز هم گه گاهسعی می کنمنوشتن را تمرین کنم. روی سر نسخه ها ، نصف شبها که برای مریض بد حال صدایم
می کنند . یا روز هایی که تعطیل است و من جایی ندارمبروم و حسش نیست تفریح کنم. اما هیچ وقت آنچه
که باید نمی شود. هر بار که در حال نوشتن چیزی هستم فکر می کنم این دیگر شاهکار
است و اما بعد وقتی که می خوانمش می بینم نه! منظور من این نبود. نه! این حرف دل
من نبود...
این روز ها بیمارستان شلوغ تر از قبل شده و آدمها بیشتر
بستری می شوند و بیشتر به هم می ریزند . شاید چون دیگر کاری نمانده که آدم انجام
نداده باشد به ماه سفر کرده ، نظریه نسبیت را طرح کرده ، در آزمایشگاه آدم ساخته ،
با مرگ جنگیده و خسته شده ، قرنها زاد و ولد کرده .... شاید کلونی آدم ها بیش از
حد رشد کرده و زمان انقراض فرا رسیده است
.
شاید دیگر جایی نمانده که آدمی به آنجا فرار کند. آنجا را کشف کند و به
آنجا مهاجرت کند وتنها راه فرار دنیای خیال است. اما هر چه دنیای خیال بزرگ تر می
شود جای نفس کشیدن تنگ تر می شود و در
آمدن از آن سخت تر. به ناچار آدمی ساکن
دنیای خیال خواهد شد..... به ناچار دور از ما
امروز پشت میز ویزیت نشسته بودم و مردی که روسری سر می کرد
جلویم به صندلی تکیه داده بودو با لبخند
به من می نگریست . انگار من با این سبیل هایم روسری سر کرده ام و جلویش نشسته ام .
هر چقدر سوال کردم جوابی نداد پس مرخصش کردم
و خواستم مریض بعدی را ببینم . تازه دیروز بستری شده بود.
سرم پایین بود و روی سر نسخه شکل برگ می کشیدم . وقتی او وارد شد . منتظر ماندم پرستار مریضی را که به کندی حرکت می کرد بنشاند . بعد سرم را
بلند کردم . شوکه شدماو بود همان که
سالها پیش رفت و من به او نگفتم که دوستت دارم. خیره ماندم نمی دانم چقدر . خودش
بود همان طور که بود . از برق نگاهش مطمئن شدم که هنوز من را یادش هست . نمی دانستم
چه بپرسم. رزیدنت بخشمشغول معرفی کردن او
شد.یا او بی تجربه بود و معنای نگاه ما
را نفهمید و یا نگاه ما خالی از معنا شده بود. من تنها چیزی که فهمیدم این بود که
او به بیماری افسردگی ماژور مبتلا شده و ماه هاست با کسی حرفی نزده و چند بار
خودزنی و خودکشی داشته.... و در حین تمام وراجی های دکتر جوان بخش او خیره به زمین
ماند. تکانی نخورد. حرفی نزد
وقتی که موبایلم زنگ زد از جا پریدم و گفتم فردا این مریض
را می بینم . از اتاق بیرون دویدم ....
نمی دانم تمام روزم چه طور گذشت . تمام کارهایی را که از
انجامشان متنفر بودم و هر روز به فردا می سپردم با عجله انجام دادم . پیش رئیس بیمارستان
رفتم تا راجع به کسورات بیمارستانی و صرفه جویی در هزینه ها صحبت کنیم. به ملاقات
پدر بزرگ پیرم رفتم . پیرمرد از بس سیگار و تریاک کشیده بود ریه ای برایش باقی
نمانده بود و انتظار داشت من برایش ریه ی جدید بسازم و همیشه منتظر داروی جدیدی
بود که می گفتند معجزه می کند. در نهایت هم رفتم یک دست کت و شلوار بد رنگ گران
خریدم تا به خودم هم رسیده باشم وای از آن همه اراجیف فروشنده که می خواست با یک
دست کت و شلوار مرابراد پیت جا بزند.
بیچاره براد پیت! بیچاره من! مگر من ....
هر کاری که به فکرم رسید کردم . ولی از شب نتوانستم فرار
کنم. هیچ فیلمی ، هیچ آهنگی ، هیچ نوشته ای ، هیچ خیالی به دادم نرسید و در تمام
روز جلوی چشمم بود و من به روی خودم میاوردم . اما این شبها خیلی لجوجند. آنقدر
طول می کشند ، آنقدر آرام در درونت طوفان
به پا می کنند که راه فراری برایت نمی ماند و من وقتی به خودم آمدم دیدم ساعتهاست
که دارم به او فکر می کنم . یعنی چه اتفاقی برایش افتاده ، این سالها برایش چطور
گذشته.... با او چه کنم؟ با خودم چه کنم ؟ اصلاً چه شد که این طور شد؟
تا صبح با کت و شلوار تازه ام پشت میز تحریر نشستم و هر چه
کاغذ دور و برم بود خط خطی کردم. بدون اینکه بتوانم یک جمله ی سر و ته دار بنویسم.
یادم رفت چراغ ها را روشن کنم . شام بخورم . تلویزیون ببینم ...حتی به توالت هم
نیاز پیدا نکردم . شاید اصلا آن روز چیزی نخورده بودم و یا آن شب همه یآن کار ها را کردم و یادم نماند.
شب که تمام شد از جایم بلند شدم.به خودم گفتماو هم یک مریض است مثل همه ی مریض های دیگر و من باید او را ویزیت کنممثل همه مریض های دیگر .یک چای پررنگ خوردم و
دوباره همه کارهای روزانه را از سر گرفتم. ریشم را تراشیدم و ادکلن زدم. به
بیمارستان رفتم .با اعتماد به نفس ساختگی ام وارد اتاق شدم . با همه خیلی گرم حال
و احوال کردم. وقتی روی صندلی ام نشستم و حرف های عادی رد و بدل شد و راجع به
فوتبالی که دیروز ندیده بودم نظر دادم . گفتم خوب بهتره مریض دیروزیرا که وقت نشدببینم بیاورید من ببینم امروز می خواهم زودتر بروم. پرستار بخش با لبخند به
من نگاه کرد و گفت آقای دکتر اگر خواستید الان می توانید بروید او دیشبخودکشی کرد . با روسری خودش را دار زد. دکتر
مرتضوی گواهی فوتش را نوشت. دوباره من خیرع ماندم.
دوباره موبایلم زنگ زد و من از اتاق بیرون دویدم.
دیگر نمی دانستم چه کنم. تصمیم گرفتم شعری بنویسم برا ی او. که رفت. به همین
راحتی.
اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای نوشته های زیبایت کامنت بگذارم.
اگربدانی چقدر دلم میخواهد از هر کسی که از ته دل خود و صادقانه می نویسد تشکر کنم .
اگر بدانی چقدر دلم می خواهد برای دوست قدیمی ورودی ۷۹ یک آرزوی رویای هدیه بفرستم. (شناختمت مهربان! ....)
اگر بدانی که در غربت بودن و احساس تنهایی نکردن چقدر سخت است. کشتن حادثه های دلتنگ کننده.... ماندن در سایه های بی کسی های کشنده .... گم شدم در کابوس زمان....و در نهایت من و یک رویا ...نشستن و تکیه دادن به ...
اما چه کنم ؟
سرعت اینترنتم پایین است و قلبم گهگاه ناتوان از توصیف آنچه که در درونم لانه کرده است. و زمان گوهر گم شده.. . اگر دیر به دیر به ستاره سر می زنم از بی معرفتی ام نیست.هر بار که به ستاره های فراخ آسمان چرک نشده ی پانسیون نگاه می کنم دلم برایت تنگ می شود ... برای جرقه هایی که در من می زنی و بعد از حس لطیف روشنی و هیجان و لرزه می روی...
ستاره جان بهانه ای شدی که برای مهسا! رویا! الهام .....و تمام دوست های تنهایی هایم بنویسم و آرزو کنم از دیر به دیر سر زدن هایم نرنجند...