تبليغاتX
پچ پچ

پچ پچ

به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و عروسک پارچه ای
 
 
می نویسم که بخوانی
چه بخوانی ، چه نخوانی همین خیال مرا بس
که می خوانی....
که می اندیشی ....
که هستی...
 
چرا مرا فروخت

به آن کس که نمی خرید من را

چون ذره ای که بین دو دست معلق است و خواهد افتاد

چرا مرا فروخت

گناه من چه بود

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه بیستم تیر 1387 | 
به آهستگی ، به سادگی ، به راحتی بدون هیچ افاده ای گریستم. کلامی قادر به توصیف چرا نبود. و هیچ انعکاسی در آینه دیده نشد. تمام
نوشته شده توسط ن. |  در شنبه پانزدهم تیر 1387 | 

مادر بزرگ من مرد و من هر کار کردم وانمود کنم دوستش داشتم نتوانستم. هر چقدر با خود کلنجار رفتم که ببخشمش نتوانستم. هر بار که پیکر بی جانش را دیدم یاد ستم هایش افتادم. او خود خواهی محض بود و من ناراحت از اینکه خود نیز راه او را در پیش گرفته ام.  خودخواه محض بودن!

من نتوانستم اشکی بریزم چون تمام وجودم تابع قلبم است و قلبم می گفت: مرگ او ناگزیر رخ می داد و چه بهتر که در این زمان رخ داد . موقعی که دیگر نه حرف می زد ، نه راه می رفت، نه چیزی از مغزش باقی مانده بود. من زوال مغز را در او دیدم. همانطور که سالها پیش زوال عاطفه را به من نشان داد. جز پول و شهوت دنبال چیزی نبود و هیچ کدام از آنها را با خود نبرد. و پولهایش ماند . ماند برای دیگران! چیزی که هیچ گاه تحملش را نداشت. بخشندگی!

نمی خواهم بگویم شیطانی بود بدون هیچ گونه سفیدی . نه او هم مثل من بود. مثل ما. و من نقاط تاریک زندگی اش را دیدم. چه بسا رو شنی های زندگی اش هم کم نباشد. چه بسا که او بهشتی باشد. من نمی دانم و حرفم بدی یا خوبی او نیست. از کودکی او را عزیز صدا می کردیم و او خوب می دانست که هیج جا عزیز نیست. یادم هست که یک بار یک کیف صورتی کوچک با عکس میکی موز برایم خرید. یادم هست که سر سفره مان می نشست و بلند بلند حرف می زد و من امتحان داشتم. چیز عجیبی نبود. من در تمام رویدادهای مهم زندگی ام امتحان داشتم!

فقط این بار امتحانی در کار نبود یا بود و من نفهمیدم.

عزیز رفتی. و من بسان ده ها مرده ای که دیدم گفتم خداحافظ ولی دلم نیامد پیغامی را که هر بار که مرده ای را می بینم برای عالم مردگان می فرستم به تو بگویم

دلم نیامد به تو بگویم  به خدا بگویی:

 مرا تنها نگذارد

دستانم را ناتوان نسازد

قلبم را از بخشندگی تهی نگرداند.

و صدایم را رساتر

و زبانم را گویا تر

و چشمانم رابیناتر

 و خودم را مهربانتر و با گذشت تر بگرداند.

درست یا غلط به تو نگفتم و آنقدر د خودخواهی فرو رفتم که یادم رفت ببخشمت

عزیز من ، ببخش مرا . بدان دوست داشتم که دوستت بدارم . باور کن....

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه یازدهم تیر 1387 | 

یک بار نوشتم، نخواندی. من نوشتم و نوشتم ، نخواندی. یک بار کاغذی را خطی خطی لای دستانت دیدم. بی خود از خود از تو ربودم. هر تکه ی جوهری اش را بارها خواندم ، بویدم، لمس کردم .با آنکه خیلی چرند بود .با آنکه حتی نمی دانستی استفراغ را با کدام ق می نویسند. اما حس صادقانه ای پشت خط ها گم بود .که هنوز هر بار می نویسم می ترسم به صداقت خطهایت خیانت کنم. یک بار تو بخوان .فقط یک بار تو بخوان. شاید این بار غلط من را تو گرفتی........

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه یکم تیر 1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی