مادر بزرگ من مرد و من هر کار کردم وانمود کنم دوستش داشتم نتوانستم. هر چقدر با خود کلنجار رفتم که ببخشمش نتوانستم. هر بار که پیکر بی جانش را دیدم یاد ستم هایش افتادم. او خود خواهی محض بود و من ناراحت از اینکه خود نیز راه او را در پیش گرفته ام. خودخواه محض بودن!
من نتوانستم اشکی بریزم چون تمام وجودم تابع قلبم است و قلبم می گفت: مرگ او ناگزیر رخ می داد و چه بهتر که در این زمان رخ داد . موقعی که دیگر نه حرف می زد ، نه راه می رفت، نه چیزی از مغزش باقی مانده بود. من زوال مغز را در او دیدم. همانطور که سالها پیش زوال عاطفه را به من نشان داد. جز پول و شهوت دنبال چیزی نبود و هیچ کدام از آنها را با خود نبرد. و پولهایش ماند . ماند برای دیگران! چیزی که هیچ گاه تحملش را نداشت. بخشندگی!
نمی خواهم بگویم شیطانی بود بدون هیچ گونه سفیدی . نه او هم مثل من بود. مثل ما. و من نقاط تاریک زندگی اش را دیدم. چه بسا رو شنی های زندگی اش هم کم نباشد. چه بسا که او بهشتی باشد. من نمی دانم و حرفم بدی یا خوبی او نیست. از کودکی او را عزیز صدا می کردیم و او خوب می دانست که هیج جا عزیز نیست. یادم هست که یک بار یک کیف صورتی کوچک با عکس میکی موز برایم خرید. یادم هست که سر سفره مان می نشست و بلند بلند حرف می زد و من امتحان داشتم. چیز عجیبی نبود. من در تمام رویدادهای مهم زندگی ام امتحان داشتم!
فقط این بار امتحانی در کار نبود یا بود و من نفهمیدم.
عزیز رفتی. و من بسان ده ها مرده ای که دیدم گفتم خداحافظ ولی دلم نیامد پیغامی را که هر بار که مرده ای را می بینم برای عالم مردگان می فرستم به تو بگویم
دلم نیامد به تو بگویم به خدا بگویی:
مرا تنها نگذارد
دستانم را ناتوان نسازد
قلبم را از بخشندگی تهی نگرداند.
و صدایم را رساتر
و زبانم را گویا تر
و چشمانم رابیناتر
و خودم را مهربانتر و با گذشت تر بگرداند.
درست یا غلط به تو نگفتم و آنقدر د خودخواهی فرو رفتم که یادم رفت ببخشمت
عزیز من ، ببخش مرا . بدان دوست داشتم که دوستت بدارم . باور کن....