تبليغاتX
پچ پچ

پچ پچ

به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و عروسک پارچه ای
 
 
می نویسم که بخوانی
چه بخوانی ، چه نخوانی همین خیال مرا بس
که می خوانی....
که می اندیشی ....
که هستی...
 

آدرس اصلیش:

http://www.nytimes.com/imagepages/2008/06/12/technology/personaltech/12basics.ready.html

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 

در کسالت عادت

جایت خالیست

تا با هم بی معناترین واژه زندگی ، یعنی همان زندگی را معنا کنیم.

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 | 

داستان اسارت زنانه ی ما داستان همان در قفس افتاده ای است که هر روز بعد از قدم 10 ام سرش به میله ها می خورد. و وقتی که تصادفاٌ  روزی در باز بود. او ترسید بیشتر از قدم 10 ام بردارد. گاهی به خودم می گویم  در جامعه مردسالاری که دهان مردانش را گه گرفته اند و دستان مردانش فقط  دست به سینه بودن را یاد گرفته اند ،  و همه چیز در تعظیم خلاصه می شود . حرف آزادی زنانه خنده دار است!! مردی که نمی داند درستی چیست و چراباید درست زیست چطور می خواهد با زن و دختر و خواهر و مادرش درست رفتار کند. شاید فکر کنید جامعه ما رو به پیشرفت است . دیگر دختر ها ابرو بر می دارند و آرایش می کنند. مشروب می خورند و تا دیر وقت در محفلهای شبانه تفریح می کنند. چه پیشرفتی؟؟؟؟ وقتی مجبور باشی هر نگاه هرزهای را تحمل کنی . وقتی احترام در دیده ها ی هر روزه نباشد . وقتی زینت زنانه ابزاری شود برای کار !!! وقتی نتوانی تنها فکر کنی و تنها تصمیم بگیری؟ وقتی ...... رکیک ترین حرف ها را در دنیای زنانه خودت بشنوی و هیچ جوابی برای بی شرمی پیدا نکنی؟ وقتی در دنیای مردانه  جایی برای زنان سالم نباشد و نخواهی ،اصلاٌ  نتوانی کثیف باشی !! کجا باید رفت. کجا باید زیست؟ لای رویاهای خاک گرفته! لای آرزوهای نقش برآب شده!!  لای زباله های امروز!!!! لای خکستر دیروز!!!! کجا؟ کجا ؟

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | 
 ببینیم آخرش چه می شود؟

نوشته شده توسط ن. |  در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | 

اگر تنها در یک اتاق با عکس های هنری بنشینی ، سیگاری باشد و یک لیوان چای. اگر هزارها برگه ی سفید و جوهر ، هزار نقد و دفتر، هزار بار مکاشفه ، مراقبه، مصاحبه  ترتیب بدهی ولی خودت نباشی ،حست دروغ باشد ، در ته قلب و وجدانت نکاوی ، اگر نخواهی فقط حرف حس  و روحت را بزنی، اگر از آنچه قاعده و قانون ، مصلت اندیشی و اندرز گویی ، فرمایش پذیری  می نامند قاطی احساست کنی، همه با هم می گندند. مثل  ما که گند زدیم به همه دفتر های خاطراتمان  وقتی که خواستیم به کسی نشانشان بدهیم. وقتی خواستیم درونمان را بیرونی کنیم .

اما کسی که به خود دروغ نمی گوید .

حسن گلنراقی  ... یک بار خواند و به اندازه ی یک  دنیا  احساس در خوانده اش ریخت. او آنقدر بزرگ بود که خود را به هوس تکرار این حس نیالود . داستان مرا ببوس : شاعری از دل خود گفت. آهنگی با زمزمه های دل ای دلی ساخته شد و مردی که خواننده نبود زمزمه کرد نوای دل سوزش را.  بار اول که این آهنگ را شنیدم با صدای ویگن بود که در ادامه اش  آن را به ارمنی می خواند. بعد وقتی داستان نوبت عاشقی را خواندم . داستان مریضه و مصطفی ، موهای آشفته مصطفی و شعر شب مهتاب مشیری و این ترانه به عنوان فریاد پایانی قرابت من با این آهنگ صد چندان شد .  گاهی اوقات دلم می خواهد به دنیای چریک و ارتش سرخ قدم بردارم تا شاید از دست این هر روزگی خلاص شوم.

 

نوشته شده توسط ن. |  در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | 
رنگ بر در و دیوار رنگ بر اتاق و پنجره رنگ بر دروغ های هر روزه رنگ بر چهره ات دیگر چرا؟ بس نیست کم از آیینه فراریم چشمان پر از سایه ات را هم به ندیدنی هایم افزودی!
نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه نهم خرداد 1387 | 

شعر هایم  هم خسته شده اند. چقدر تنهایی ام را به دوششان آویختم . چقدر خط خطی شان کردم. چقدر بد گفتم.  چقدر دروغ و تملق قاطی شان کردم. چقدر با آرایه های ادبی گولشان زدم. بدون اینکه بدانم چه می خواهم بگویم و چه طور باید بگویم. شعرک ها هم چقدر صبور و چقدر مهربان ماندند و ماندند . گلایه شان در حد کهنه شدن در طبقه های خاکی بود و شکایتشان قهر کردن با من و تو و هرکس که آنها را دوست دارد. دلم برای شعر تنگ شده . خیلی وقت است که شعری که به دلم بچسبد نخوانده ام .

دیده اید تازگی ها در sms ها و وبلاگ ها آخر هر مصراع //// می گذارند. وقتی این خط ها را می بینم حالم گرفته می شود . انگار کسی به من می گوید وایسا! بسه! احساس می کنم وقتی قدما آخر هر مصراع را خالی می گذاشتند ، یعنی بقیه مال خودت! حس خودت و حال خودت! بقیه سهم خودت! مطمئنم آن موقع کاغذ ارزان تر نبود. آدمها بیکار تر نبودند . فقط با حوصله تر و صبور تر بودند. فقط به فکر کردن در تاریکی و نشستن با هر چه زنده است ، مثل خاک. مثل گل و پروانه ، مثل دوستان زنده بیشتر عادت کرده بو.دند. تنهایی برای آنها یکحس عرفانی داشت. نه یک عذاب الهی ! من از تنها بودن می ترسم ، چون با هیاللوی خودم تنها می مانم و کسی نیست دستم را بگیرد! کسی نیست من را از خودم نجات دهد. نه مثل اینکه واقعاْ حالم خوب نیست!!!!

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | 

شکوفه ای گل داد . درختی با نوازش نسیم رقصید . پروانه ای به گلی بوسه زد. پرستویی بر شاخه ای نورسته لانه ساخت. گنجشککی شیطان دانه یافت و خورشیدی بود که می درخشید. من  باز چرت می زدم . در خیالم رویای نبود.  غرق در خلسه بی رویای شده بودم. من ندیدم کی؟اما آفتاب آرام آرام به حریم پنجره مان تجاوز کرد و صورتم را قلقلک داد . پرده ها ! همخانه پنجره را می گویم ، می دانی؟ در فضا می چرخیدند و هجوم توده های هوا به صورتم مرا می خنداند. اما حیف که لبانم نمی جنبیدند. اینقدر آفتاب قلقلکم داد، گنجشک ها شلوغ کردند ، پروانه ناز کرد، نسیم مرا خنداند، پرستو در خانه اش قیافه گرفت که من ناگاه در رویای بهار قاطی شدم.... احساس کردم وقتی من لای بهار گم شدم ، رویای بهار به حقیقت پیوست.

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه دوم خرداد 1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی