اگر تنها در یک اتاق با عکس های هنری بنشینی ، سیگاری باشد و یک لیوان چای. اگر هزارها برگه ی سفید و جوهر ، هزار نقد و دفتر، هزار بار مکاشفه ، مراقبه، مصاحبه ترتیب بدهی ولی خودت نباشی ،حست دروغ باشد ، در ته قلب و وجدانت نکاوی ، اگر نخواهی فقط حرف حس و روحت را بزنی، اگر از آنچه قاعده و قانون ، مصلت اندیشی و اندرز گویی ، فرمایش پذیری می نامند قاطی احساست کنی، همه با هم می گندند. مثل ما که گند زدیم به همه دفتر های خاطراتمان وقتی که خواستیم به کسی نشانشان بدهیم. وقتی خواستیم درونمان را بیرونی کنیم .
اما کسی که به خود دروغ نمی گوید .
حسن گلنراقی ... یک بار خواند و به اندازه ی یک دنیا احساس در خوانده اش ریخت. او آنقدر بزرگ بود که خود را به هوس تکرار این حس نیالود . داستان مرا ببوس : شاعری از دل خود گفت. آهنگی با زمزمه های دل ای دلی ساخته شد و مردی که خواننده نبود زمزمه کرد نوای دل سوزش را. بار اول که این آهنگ را شنیدم با صدای ویگن بود که در ادامه اش آن را به ارمنی می خواند. بعد وقتی داستان نوبت عاشقی را خواندم . داستان مریضه و مصطفی ، موهای آشفته مصطفی و شعر شب مهتاب مشیری و این ترانه به عنوان فریاد پایانی قرابت من با این آهنگ صد چندان شد . گاهی اوقات دلم می خواهد به دنیای چریک و ارتش سرخ قدم بردارم تا شاید از دست این هر روزگی خلاص شوم.