تبليغاتX
پچ پچ

پچ پچ

به یاد ظهر های کودکی ، خواب اجباری و عروسک پارچه ای
 
 
می نویسم که بخوانی
چه بخوانی ، چه نخوانی همین خیال مرا بس
که می خوانی....
که می اندیشی ....
که هستی...
 

عجب نفس گیر بود. با تمام تلاشی که سازمان تربیت بدنی برای حذف نام پرسپولیس و جایگزینی آن با نام پیروزی کرده و می کند اما پرسپولیس قهران شد... هرچقدر به عادل گفتند: بگو پیروزی ،باز طفلک وقتی هیجان زده می شود فریاد می زند: عجب بازی می کنه این پرسپولیس!  ...100000 نفر یک صدا... پرسپولیس  قهرمان میشه ! ای ول! ای ول!

بازی قشنگ قشنگی نبود. اما واقعاً معلوم بود که سپاهانی ها از شوت کردن به دروازه پرسپولیس می ترسند و تیمی که بترسد بازنده است. سپاهان تا توانست دفاع کرد تا توانست محتاط بازی کرد تا توانست خطای لطیف! مرتکب شد اما نتوانست گل نخورد . جالب آنکه همه حتی داوران منتظر بودند پرسپولیس گل بزند تا بازی تمام شود. در پایان بازی هم هر چقدر کارگردان تلویزیون سعی کرد بعضی چیزها را نشان ندهد. فردوسی پور نتوانست نگوید.. ....فردوسی پور در هر زمینه ی دیگری می کرد یا مثل انبوه در خانه مانده  ها لال می شد . یا عاقبتی مثل فرزاد حسنی پیدا می کرد....( جزای دهن لقی!! تبعید به سرزمین خودپرستی مثل نارسیس.) واقعاً عادل استعداد عجیبی در آتش افروزی هم دارد. همین که می بیند همه حواسشان به بازی پرسپولیس و سپاهان هست و استقلالی ها نیامدند که از سپاهان حمایت کنند  ، سعی می کند استقلالی ها را تحریک کند.« 13 رتبه ام لیگ برتر ! سااااابقه ندارررررره؟»

من در تمام طول بازی که به لباس داورنگاه می کردم بیشتر به هوش مندی مدیریت دستمال کاغذی به گل پی می بردم . عجب جایی برای تبلیغ، عجب بازیی . بالاخره بازنده ای هست. اشکی هست .

همیشه بین دو نیمه فوتبال را به دستشویی اختصاص می دهم . چون درست بعد از پایان نیمه اول زمان برای تبلیغ اندیشه های مسلمان نما های بی اسلام می رسد  و بعد تبلیغ لوازمات نه چندان ضروری ولی خیلی گران ! به فروش می رسد و من ترجیح می دهم این زمان در دستشویی باشم که مزخرف نبینم . حتی اگر آهنگ سربداران و صدای روح نواز محمد نوری روی آن بگذارند . با نمایش هزاران جوان پرپر تحریک احساسات کنند به نفع تمساح های کوسه نما ی ، شغال صفت گرگ منش.

من از ماندن دو تیم هم استانی در لیگ برتر بیشتر لذت بردم . پگاه شهر باران و ملوان بندر انزلی. شما نمی دانید اما من می دانم در گیلان زندگی و کار چقدر سخت است. هیچ بوجه و امکاناتی نیست. هرچه هم هست برای احمق هایی است که در صدرند و نمی دانند پول  و سرمایه چه هست و چه نیست . فقط فکر می کنند باید هر دولت مردی به گیلان آمد باید به او ماهی سفید و خاویار هدیه کرد و برنج هاشمی به او پیشکش کرد .( حالا بماند که چه حرامی ها با آن نوش جان نمی کنند!  که به لطف آستارا و بندر انزلی در گیلان کم نیست) پس ماندن پگاه و ملوان برای من دلپذیرتر از برد پرسپولیس بود شاید سال دیگر....؟

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 

سهم من در تو تصویر تیره ی براقی بود که بر نی نی چشمانت نقش می بست.  نقشی کوتاه و لرزان که خیس می شد با آب چشمانت و ناپیدا در لای هجوم تصاویر هر روزه و دیروزه.  نقشی که من دوستش داشتم . ... وقتی که من رفتم. خوب! تصویرم رفت. سهم من در تو گم شد در لابلای خاطرات از یاد رفته هات . در لا بلای آرزوهای نقش بر آب شده، امیدهای ناامید شده، دعاهای بی جواب مانده.... من ماندم و این رویا  که شاید روزی ، لحظه ای ، جرقه زنم در تو. شاید آن لحظه که دیگر پلکهایت نای حرکت ندارند. تنت سرداست و سرت سنگین روی بالش جا مانده از هیاهوی زمانه( و موهایت آشفته تر از هزاران پر قاصدک مچاله! شاید آن روز همرنگ پر های قاصدک هم گشته باشند. ) ناگاه یاد من در خواب و بیداریت غلط می خورد. برای لحظه ای ، به عمر جرقه ای، به اندازه ی کم کم کمترینی ! تو به من فکر خواهی کرد  ! و این بار خواب تو را خواهد ربود و باز بیدار می شوی بی نشانی از من.... و سهم من ؟  

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 | 

غلط مصطلح. رواج بد منشی. دروغ مصلحتی. همه اینها یعنی بعضی جاها آره ، بعضی جاها نه!  اگر بدی رواج پیدا کرده یعنی اکثریت آن را قبول دارند  هر چقدر هم بگویند  ما انزجار خود را از این پدیده اعلام می کنیم اما رواج آن یعنی در خفا هم شده عده ای از ما به آن مشغولیم. من نمی دانم دروغ مصلحتی از چه نوع است اما می دانم بارها آن را تجربه کرده ام  و بارها هم از آن ضربه خورده ام. من نمی دانم علت این همه زوری که به همدیگر می گوییم چیست؟ فقط می دانم  هر جا که زورمان به بالاتری ها نمی رسد به همدیگر زور می گوییم. و در حالی که از گرانی و فقر و فحشا گله می کنیم  بی تفاوت از کنار همه آنها می گذریم . حتی گاهی از دور دستی بر آتش می گیریم.

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 | 

امروز مصاحبه سهیل سلیمانی را با هنگامه قاضیانی در چلچراغ  خواندم .  مصاحبه با بازیگری که آن آنی را که باید داشته باشد دارد. این عبارتی است که خانم قاضیانی در توصیف چهره فاطمه معتمد آریا به کار برده است. به نظرم عبارت گویایی آمد که  در مورد خود خانم قاضیانی صادق است. سخنانش نشان  می دهد  که به  کلماتش ، به سخنانش ، به افکار و عقایدش و مهمتر از همه  به خود و شخصیتش اهمیت می دهد. جملاتی که به کار می برد مغزدار، صادقانه و از کلیشه به دورند . من« به همین سادگی» را ندیدم و نمی توانم راجع به بازی ایشان قضاوت کنم  اما این مصاحبه باعث شد که به دنبال دیدن این فیلم بروم  و به خودم بگویم هنوز در جامعه ما کسانی هستند که می اندیشند و به اندیشه شان احترام می گذارند و در عین حال سیمرغ بلورین می گیرند !!!

http://www.40cheragh.org/40cheragh/Home.aspx

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 | 

شغل طاقت فرسایی است. من شاهد بودم که در عین خستگی چطور می توان صبور بود . من بارها شاهد بودم که چطور می توان در عین عصبانیت و  در برابر توهین های وارده! خوددار بود و چطور می توان در عین سنگدلی مهربان بود .  وقتی که انترن بودم با تعداد زیادی از پرستارها تقابل نزدیک داشته ام و با نظام پرستاری این مرزو بوم خیلی خوب آشنا شده ام.  متأسفانه نظامی مبتنی بر روابط و کمی تودرتو. گاهی به دور از شایسته سالاری و گاهی پر از پاچه خواری! اصلاً قصد توهین  ندارم ،  همه ما خوب می دانیم  که جامعه ی خود بزرگ بین ، خودشیفته و تملق گویی هستیم . به تعداد آدم های چاخان و پاچه خوار دور و برتان نگاه کنید؟  (حتی بعضی ها سعی می کنند در مقابل ائمه اطهار و خدا هم تملق های آبدار بگویند تا شاید مشکلشان زودتر حل شود و یا قسمت بهتر بهشت به شان تعلق گیرد.!) اما در نظام پرستاری  من این روند را بیشتر احساس کردم. جسارتی که ما جوجه انترن ها( اصطلاح خودشان) در برابر اتند ها ، رزیدنت ها، مترون ها داشتیم همیشه برای آنها یک تهدید به شمار می آمد و گاهی خشک و تر را می سوزاند. من منکر کمکهایشان نیستم . بارها در جایی که نمی دانستم و یا نمی توانستم به دادم رسیدند و من ممنونم از مهربانانی که متأسفانه اکثراً طرحی و بدون حقوق و مزایای کافی بودند. کسانی که شیفت شب ، شیفت های Long  و شیفت شب عید و 13 بدر مال آنها بود و هرچه توبیخ و تنبیه هم نثارشان. اما مسلم است که شغل پرستاری طاقت فرساست و در عین حال پر از ریزه کاری و مسئولیت  و سزاوار تشکر ...بهترین سپاس تقدیم شما باد که من به عنوان یک پزشک خوب میدانم که  یک Nursing  عالی خیلی جاها به اندازه یک تشخیص درست می ارزد و همان قدر تأثیر گذار است  فقط نمی دانم که چرا بهترین ها همیشه در بهترین پست ها قرار نمی گیرند ؟ و بهترین تشکرها از آنها صورت نمی گیرد؟

نوشته شده توسط ن. |  در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 | 

 

بپر، بپر، وایسا. بپر، بپر ، بپر، بپر ، وایسا . بپر، بپر،بپر، وایسا. وایسا. وایسا. بپر،.... قضیه زندگی کردن من اینجوریه . یا بپر بپر یا ایستادن مطلق . هرچقدر هم که به خودم میگم« رهرو آن است که آهسته و یوسته رود » کو گوش شنوا. مثل اینکه از اون روز اول به من راه رفتن گنجشکی یاد دادن یا من خودم  اون نوع راه رفتنو اشتباهی یاد گرفتم. در هر حال بلد نیستم مثل رهرو راه برم .. آخه من اصلاً برای رهرو بودن ساخته نشدم.... باید مسیر خودمو برم و چون اونقدر که باید بزرگ نیستم تا خودم راهبر باشم. در نتجه همیشه تنها می رم.... و بعضی وقتها حسابی از تنها رفتنم دلم می گیره.... و این قلبم تو سینه جیک جیک میکنه! باید به غیر از راه رفتن گنجشکی ، جیک جیک کردن، سحر خیزی  و جمعی زندگی کردنو را از گنجشکها یاد بگیرم تا حسابی گنجشک بشم!!

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | 

به کسالت روزهای بهاری ، دلتنیگی غروب پاییزی ، سرمای منجمد کننده زمستانی و کلافگی آفتاب تابستانی را اضافه کن تا حال من را در یابی . از تصور من چیزی کم نکن به واقعیت زندگی ام اضافه کن. همه چیزهای خوب  بد را در هم و بر هم ضرب و تقسیم نکن ، لحظه ای  خودت زندگی را برایم حساب کن.  لعنت بر این غریزه که ما را به کجا ها که نمی کشد.... لعنت به نفس شیطانیت که چه آسان هر چه مهر و خوبی است قربانی می کند.  لعنت به من که نمی توانم فراموش کنم روزی را که دیدمت  ....... و باز دلم تنگ است برای با تو بودن!!!

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 | 
 و زندگی زیباست......
نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 

بد نیست  آدم مثل عقاب باشه و زندگی کنه لااقل مطمئنی که از تمام  حسهات تو زندگی مقتدرانه استفاده می کنی . اما لازمه اش اینه که بلد باشی بعضی وقتها جسورانه تصمیم بگیری و خطر کنی . گاهی هم باید از سد خیلی چیزها و کس ها بگذری . پس باید بتونی، بجنگی، بکشی، پیروز بشی. باید بلد باشی به وقتش بی رحم هم باشی !

  
نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 

 دیروز که من و دریا در کنار هم نشسته بودیم. دریا کمی عصبانی بود . احساس کردم آن موجودات ریز کوچکی که  لای شنها قایم شده اند. مهربان آبی ام را اذیت می کنند و دریا با آن که آنقدر محکم آنها را به ساحل می کوبد نمی تواند از شر این ریزه ها خلاص شود.  شاید هم تقصیر باد بود که مرتباً به صورت بی آرایش دریا سیلی میزد.  شاید تقصیر آفتاب بود که دیروز با ما قهر بود و پرده ی ابری را به روی خود کشیده بود. شاید هم تقصیر من بود که هی نق می زدم و دریا!بیچاره که نمی توانست چیزی بگوید فقط فریاد می زد. وقتی که از آن همه شکوه خسته شدم. یک تکه چوب کهنه برداشتم و در لحظه ای که دریا کمی آرام گرفت. آرزویم را بر شن خیس نوشتم , طوری که فقط من و دریا توانستیم بخوانیمش. .... یک موج فضول آمد و زود آرزویم را برد. آرزویم خیس شد و من حل شدنش را لای شنها دیدم . و نتوانستم نجاتش دهم! من با اینکه مرگ آرزویم را دیدم اما احساس خوشبختی می کردم. و گریه ام نگرفت!!  چون با آنکه آن چه می خواستم از دست رفت . اما این اولین بار بود که در زندگی ام می دانستم چه می خواهم....

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 | 

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:« یکی بود یکی نبود یک ماهی سیاه کوچولو بود که....»

 بچه که بودم مادرم زیر آفتاب روی ایوان دراز می کشید و با صدای دلنشینش برای من قصه می خواند . یادم نیست من گوش می دادم یا نه. اصلاً متوجه ماجرا می شدم یا نه  . اما این قصه آنقدر روی من تأثیر گذاشت که من  سالها احساس می کردم که ماهی سیاه کوچولو باید شخصیت بزرگی باشد  و من وقتی بزرگ شدم باید مثل او شوم. ماهی سیاه کوچولو اولین معلم من بود.

  آن موقع اهمیتی نداشت که چه کسی قصه را گفته باشد ، بعد ها فهمیدم که صمد بهرنگی خود معلم بود و معتقد به اینکه کتاب باید ارزان ، ساده و در دسترس همه باشد .کسی که مورد ادبیات کودکان نوشته است:

« چرا باید کودک را در پیله ای از « خوشبختی و شادی و امید بی اساس » خفه کنیم؟ بچه را باید از عوامل امیدوار کننده سست و بی اساس ناامید کرد و بعد امید دگرگونه ای بر پایه ی شناخت واقعیت های اجتماعی و مبارزه با آنها را جای آن امید اولی گذاشت.»

همیشه عاشق جمله ای بودم که پشت جلد کتابهای قدیمی اش نوشته اند : نویسنده ای در مورد او گفته شاهکارش زندگیش بود.. الان دیگرخوب می دانم بسیارند آدم هایی که آثار برجسته ای خلق می کنند . اما آدمهایی که برجسته زندگی می کنند خیلی کمند و خیلی محجور.

امروز بار دیگر به این نتیجه رسیدم  که معلم من ، هنوز همام ماهی سیاه کوچولو است .نه به خاطر این که همه حرف ها و کارهایش صحیح است . بلکه به خاطر اینکه هنوز هر وقت که خسته و ناامید می شوم او به من می گوید که:

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم- مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد....»

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | 

واژه کارگر و اول می، من را فقط به یاد کمونیست و نظام کاگری می اندازد. به یاد بورژوا ! که نمی دانم فرهنگستان ادب فارسی چه معادلی برای آن وضع کرده است. شاید چون ما  بورژوای اسلامی نداریم نیاز به وضع معادل نباشد ! اما چرا احساس من این قدر گنگ و ناپخته است؟ من چه می دانم از کار وکارگری ؟ فرض کنیم  یک کارگر هر روز صبح  با یک آرزوی کوچک ولی حیاتی  بلند شود .(آرزوی گشنه نماندن ) در طول روز با یک تنفر عمیق ولی واقعی کار کند . (تنفر از آنکه زور می گوید) و شب بدون هیچ رؤیایی سر بر بالین  گذارد و زودتر از آنکه خیالات و تصورات به ذهنش راه یابند ، چشمان و افکارش به خواب  روند.

فرض کنیم او نبیند چطور خودش 30 سال کار کرده و هنوز به نان شب محتاج است  و چطور یک الف بچه  کمرا سوار می شود و هنوز افسرده است ! فرض کنیم او فرزندش را به یک مدرسه دولتی بفرستد و نبیند که دیگران چه می پوشند و چه می خورند . (خدا را شکر همیشه بدبخت تر از تو هم پیدا می شود که تو آن ها را برای فرزندانت مثال بزنی . لااقل بدبخت تر از یک جهت دیگر.) فرض کنیم بلایی و مرضی به ناگاه دامن گیر او نشود و او هیچوقت قیمت دارو و درمان را نبیند و  در یک اقدام انتحاری فرض می کنیم او اصلاً تلویزیون نبیند ، خانه ها آنچنانی را ، مبلمان ها را ، کارگزان تلویزیونی را ، بدبخت های نمایشی را ، کره اطلس طلایی را ، من و مامان و امرسان را ، میلیارد ها جوائز نقدی بانک ها را ، .....اصلاً هیچ یک را نبیند. و هزار ها فرض دیگر که همه می دانیم.  و در نهایت فرض کنیم اواصلاً نخواهد که اینها را ببیند .....کسی به من بگوید او چه باید ببیند؟  کسی به من بگوید او چه می بیند؟ 

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | 

"پاییز فصل قشنگی است اما نه به زیبایی بهار" این جمله ای بود که وقتی حلقه را به من دادی، گفتی و من خندیدم. دیروز وقتی حلقه را به تو می دادم گفتم :  بهار فصل قشنگی است اما نه به زیبایی پاییز" و تو بدون این که بخندی، خنده ام را بردی.

نوشته شده توسط ن. |  در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | 

امروز پسر نوجوانی را دیدم که سر کوچه مان ذغال آماده می کرد تا در یک حلب مشکی بریزد و اسفند دود کند، بعید می دانم هدف وی تنها سلامتی ما باشد ، بعید می دانم او خود این شغل را انتخاب کرده باشد، بعید می دانم او جز این کار، کار دیگری بلد باشد ، بعید می دانم او از این کار راضی باشد ، بعید می دانم که او  خوشحال باشد، و متأسفانه بعید می دانم که او آینده خوبی داشته باشد. ........بعید می دانم او وبلاگ داشته باشد ! اما یه سری به او بزنین!

وقتی با چنین صحنه هایی روبرو می شوم نمی دانم  سهم من برای حل این مشکل چقدر است ؟واکنش من می تواند از بی تفاوتی تا دادن 200 تومان پول و شاید 1000 تومان! در نهایت احساس بزرگ منشی باشد.  ولی آیا این مشکلی از او حل می کند ؟  اگر هم خیلی خودخواهانه وآینده نگرانه ببینم آیا تیره روزی وی دامن من را نخواهد گرفت ؟ جیب  من را ، خانه من را ، اعتبار من را ، دنیای من را و حتی آینده ام را تهدید نمی کند؟ چرا همیشه به راحت ترین راه حل فکر می کنم؟ چرا برای حمایت از او کاری ، فکری ، ایده ای به ذهن من نمی رسد؟ سهم خانواده ، شهرداری ، سازمان حمایت از کودکان ، سهم ملت به کنار . سهم من چقدر است؟

نوشته شده توسط ن. |  در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 | 

امان از این همه امتحان ! هنوز درست و حسابی فارغ التحصیل نشده ام باید درس بخوانم برای امتحان رزیدنتی. نمی دانم اصلا ً امسال می تونم امتحان بدم یا نه ؟  ما که مشمول هیچ سهمیه ای در زندگی قرار نگرفتیم به جز سهمیه مناطق! این تز هم که تمام بشو نیست یا استاد راهنمات نیست یا مشاورت یا خودت حوصله نداری! کی می دونه من چند ماه دیگه یابد کجا آواره بشم؟ درمان یا بهداشت ؟همیشه در این مواقع یاد یک سریال می افتم که اولش می گفتند« زندگی مثل حرف Y است .» از آن سریال چیز زیادی یادم نیست .فقط یادمه افرادی که وارد زندان می شدند روی پیشانیشون حرف Y داغ می کردند. الان که فکر می کنم روی پیشانی همه ما حرف Y را داغ کردن و ما هر روز با اون زندگی می کنیم . وای از دست این  Y .....

نوشته شده توسط ن. |  در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 | 

 

امروز داشتم راجع به Red Eye  سرچ می کردم  که در بین واژه های ایریتیس و کونژکتویت به یاد چشمان تو افتادم که همیشه خدا از فرط بی خوابی و شاید دلایل دیگر !!! (چند تا تشخیص افتراقی  خجالت آور؟) قرمز بودند. نمی دانم چطور شروع شد اما شروع شد . نباید تمام می شد اما تمام شد . هرچه بود متفاوت بود از کل آن چه پشت سر نهاده بودم و نوید چیز متفاوت تری را می داد . ای کاش می دانستم  چه  چیز بین من و تو برای ما شدن کم بود ؟  اما بعد از آن روز همیشه چشمان من قرمز بودند....

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

من همیشه یک آدم کتبی بوده ام همیشه بیشتر از آنکه بگویم می نوشتم و حالا بعد از سالها مورنینگ دادن و برگزاری ژورنال کلاب و غیره با آنکه به نظر دوستان خوب صحبت می کنم اما هنوز بهتر می نویسم.  من در ظاهر از آن جمله آدم های مزخرفی هستم که همیشه روی اصول از پیش تعین شده قدم بر می دارند  و همیشه محدوده تغییراتشان به اندازه 2 انحراف معیار از منحنی زنگوله ای شکلی است که به گردن ما آویخته اند. شاید تصور عاشقانه ترین رویداد زندگی چنین فردی بی نهایت مشکل باشد اما عاشقانه ترین رؤیای زندگی ام این بود که کنار هم باشیم و یک تکه کاغذ بین ما باشد و ما بی آنکه حرفی بزنیم هرچه  تاحال خواستیم و نخواستیم  روی آن بنویسیم  و من جرأت کنم به نگاه های تو نگاه کنم  و فنا شوم در حس زندگی که همیشه از آن فراریم.....

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

نمی دانم چرا ؟ اما ،همیشه افکارم را بهتر از احساساتم بیان می کنم . همیشه سعی می کنم فکرهایم را با همه در میان بگذارم اما احساسات را در صندوقچه ای در ته ته قلبم (لای عضلات Apex احتمالاٌ !!!) دور از همه نگه می دارم و در ساعات خاصی که کسی دوروبرم نیست ، صدایی جز سکوت شب نمی آید و نوری جز سوسوی مهتاب از پنجره همیشه بسته ،اتاق را روشن نکرده  به سراغ آن صندوقچه می روم و یکی یکی حسهایم را در می آورم و جلوی خودم می گیرم (گاهی مثل یک لباس نو که ببینم به من می آید یا نه ؟) آنوقت از بعضی از حس هایی که داشته ام تعجب می کنم ، از بعضی خوشحال می شوم و از بعضی شرمنده . اما هروقت به حس با تو بودن می رسم نمی دانم باید شادی ، دردمندی ، عصبانیت ، شرمندگی  ، بیچارگی ، ناتوانی ،توانگری ، محبت، شرارت و شعف را چگونه با هم جمع کنم  که به اندازه ی من و تو شود؟ ........ مهربان خداحافظ حیف که این لباس با این همه زرق و برق و ظرافت نه به اندازه من شد نه تو!!!

نوشته شده توسط ن. |  در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

 

همیشه به دنبال چرا گشته ام بیشتر از آنکه به دنبال چگونگی باشم . چون معتقد هستم اگر در ذهن و روحم ثابت شود که باید کسی ، چیزی ، رویدادی در زندگی ام باشد ، بدون توجه به چگونگی اش در زندگی آن را  به دست خواهم  آورد.اما مدتیست چرا های  زندگی ام بی جوابند و چگونگی ها معطل. دوستان همکلاسی  معتقدند سندرم فارغ التحصیلی است . من بالاخره در 15 فرووردین 87 فارغ التحصیل شدم . یادم هست وقتی که در اولین جلسه کلاس ،  اصطلاحات آناتومی را برایمان گفتند من چقدر این لحظه را دور می دیدم. ولی حالادرآن لحظه ؟؟؟؟ . در یکی دو سال اول پس از برخورد با مشکلات این رشته ناراحت و گوشه گیر می شدم ، در یکی دوسال بعدی عصبانی و پرخاشجو می شدم  و این اواخر یاد گرفته بودم که به همه چیز و همه کس بخندم و بگویم : و این نیز بگذرد..... سالها آرزو داشتم که وقتی باشد تا شعری ،رمانی ، روزنامه و حسب حالی  بخوانم ! اما حالا که وقتش هست  بعد از 7 سال و نیم دوری آنقدر با شعر بیگانه شدم که  حین خواندن رمان های عاشقانه  حداکثر دوز لیدوکایین در سرم چرخ می خورد و  با دیدن هر لحظه قشنگ بهار به این فکر می کنم ممکن است من فردا نباشم و باید امروز را عاشقانه نفس بکشم.......

دیگر اعتقادم را به ممکن ها از دست دادم ، یعنی ممکن است روزی زندگی ام معنای درستی به خود بگیرد و آنها همان طور که کودکی و نوجوانیمان را لای کتابهای تست کنکور و هزاران جزوه قایم کردند ، اندک پس مانده جوانی را لای جزوات کلاسهای رزیدنتی و CD های اساتید و.... موشکش نکنند و پرتمان نکنند به دنیای هزاران اختلالی  که خود تشخیص  و درمان آن را بهتر می دانیم !!!!!؟

چه کسی میداند؟ اصلاً برای چه کسی مهم است آینده ما ؟ چرا باید مهم باشد؟ خداوندا برای  همه بلاها و عذاب های الهیت گله ایی ندارم  اما چرا آرمان بودنم را از من گرفتی ؟ چرا هر بار که خواستم حقم را بگیرم نشد ؟ چرا هر بار که فریاد زدم جز پشت دستی چیزی نصیبم نشد ؟ من امروز به جای اینکه از مدرکم برای درمان دردها استفاده کنم باید برای شرکت در کلاسهای زیدنتی استفاده کنم ؟  آرمان من کمک به همنوع بود ، مبارزه با بی عدالتی و فریاد به هر چه ظلم و ظلمت است .کسی سراغ همچون کلاسهای دارد به من بدهد؟  خداوندا تو آرمان هایم را به من برگردان من هزاران راه برای تحققشان خواهم رفت ! خداوندا گناه از آنها نیست درون خودم خالی شده از حس بودن.....و به جای آرمان ،من ماندم و هزاران آرزو!

 

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

همه چیز به شرایطش بستگی دارد .مثلاً یک سوسک می تواند هر کدام از ما را هم بسیار شاد و هم بسیار غمگین کند. شما فرض کنید در یک مهمانی با کلی خانم با کلاس نشسته اید ، ناگهان یکی از این موجودات سیاه در کنار کفش ورنی و پاشنه بلند یکی از این خانمها سبز می شود . کافیست شما مرد باشید تا در دل خنده کنان به آرامی بگویید سوسک ! و آن خانم از جا بپرد ، صحبتش را راجع به تساوی حقوق و آزادی قطع کند و طوری فرار کند که چاک دامن تنگش ترک بخورد....

همینطور ممکن است  محبوب دلی ، جگرگوشه ای ، فرزندی  مرده باشد و شما وقتی که در قبر میگذارندش به چهره سرد و خاموشش بنگرید و حس عجیب فنا را، به همین سادگی ، احساس کنید و چشمتان بیافتد به یک سوسک که آرام آرام به خاک قبر وارد می شود و  همان جا مدفون  می شود....

 

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

 نمی دانیم  که غلط نوشته ایم .گاهی بعد متوجه می شویم اما نمی دانیم چطور پاکش کنیم ... گاهی هم تا آخر عمر نمی فهمیم که چطور پاکش کنیم و با  آن غلط زندگی می کنیم . مثل روزی که من در سال ۷۹ شروع کردم به پزشکی خواندن و تا امروز که تمام شد نتوانستم اشتباهم را تصحیح کنم و الان یک دکتر هستم !

نوشته شده توسط ن. |  در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی