من از سطح دریا به بلندای کوه ها آمدم
روزی که برای اولین بار به اینجا آمدم با هر پیچ جاده احساس
می کردم به خانه ی خدا نزدیک می شوم. احساس کردم لای این کپه های ابر ، دراین طبیعت بکر
، بین هجوم قلوه سنگ ها، با این هوای پاک، اگر خدا نباشد پس کجاست؟
نوشته شده توسط ن. در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت
چند روزی است دلم چرکین است
گم شدم از روز خموش
حل شدم در لایه ی دلتنگی
من در این جا می میرم
من دور از ....
همه ی .....
من نمی مانم .
همه ی خواستنی هایم این است.
نوشته شده توسط ن. در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:38 موضوع | لینک ثابت
چرا مرا فروخت
به آن کس که نمی خرید من را
چون ذره ای که بین دو دست معلق است و خواهد افتاد
چرا مرا فروخت
گناه من چه بود
نوشته شده توسط ن. در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 20:53 موضوع محرمانه | لینک ثابت
به آهستگی ، به سادگی ، به راحتی بدون هیچ افاده ای گریستم. کلامی قادر به توصیف چرا نبود. و هیچ انعکاسی در آینه دیده نشد. تمام
نوشته شده توسط ن. در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
مادر بزرگ من مرد و من هر کار کردم وانمود کنم دوستش داشتم نتوانستم. هر چقدر با خود کلنجار رفتم که ببخشمش نتوانستم. هر بار که پیکر بی جانش را دیدم یاد ستم هایش افتادم. او خود خواهی محض بود و من ناراحت از اینکه خود نیز راه او را در پیش گرفته ام. خودخواه محض بودن!
من نتوانستم اشکی بریزم چون تمام وجودم تابع قلبم است و قلبم می گفت: مرگ او ناگزیر رخ می داد و چه بهتر که در این زمان رخ داد . موقعی که دیگر نه حرف می زد ، نه راه می رفت، نه چیزی از مغزش باقی مانده بود. من زوال مغز را در او دیدم. همانطور که سالها پیش زوال عاطفه را به من نشان داد. جز پول و شهوت دنبال چیزی نبود و هیچ کدام از آنها را با خود نبرد. و پولهایش ماند . ماند برای دیگران! چیزی که هیچ گاه تحملش را نداشت. بخشندگی!
نمی خواهم بگویم شیطانی بود بدون هیچ گونه سفیدی . نه او هم مثل من بود. مثل ما. و من نقاط تاریک زندگی اش را دیدم. چه بسا رو شنی های زندگی اش هم کم نباشد. چه بسا که او بهشتی باشد. من نمی دانم و حرفم بدی یا خوبی او نیست. از کودکی او را عزیز صدا می کردیم و او خوب می دانست که هیج جا عزیز نیست. یادم هست که یک بار یک کیف صورتی کوچک با عکس میکی موز برایم خرید. یادم هست که سر سفره مان می نشست و بلند بلند حرف می زد و من امتحان داشتم. چیز عجیبی نبود. من در تمام رویدادهای مهم زندگی ام امتحان داشتم!
فقط این بار امتحانی در کار نبود یا بود و من نفهمیدم.
عزیز رفتی. و من بسان ده ها مرده ای که دیدم گفتم خداحافظ ولی دلم نیامد پیغامی را که هر بار که مرده ای را می بینم برای عالم مردگان می فرستم به تو بگویم
دلم نیامد به تو بگویم به خدا بگویی:
مرا تنها نگذارد
دستانم را ناتوان نسازد
قلبم را از بخشندگی تهی نگرداند.
و صدایم را رساتر
و زبانم را گویا تر
و چشمانم رابیناتر
و خودم را مهربانتر و با گذشت تر بگرداند.
درست یا غلط به تو نگفتم و آنقدر د خودخواهی فرو رفتم که یادم رفت ببخشمت
عزیز من ، ببخش مرا . بدان دوست داشتم که دوستت بدارم . باور کن....
نوشته شده توسط ن. در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 20:27 موضوع محرمانه | لینک ثابت
یک بار نوشتم، نخواندی. من نوشتم و نوشتم ، نخواندی. یک بار کاغذی را خطی خطی لای دستانت دیدم. بی خود از خود از تو ربودم. هر تکه ی جوهری اش را بارها خواندم ، بویدم، لمس کردم .با آنکه خیلی چرند بود .با آنکه حتی نمی دانستی استفراغ را با کدام ق می نویسند. اما حس صادقانه ای پشت خط ها گم بود .که هنوز هر بار می نویسم می ترسم به صداقت خطهایت خیانت کنم. یک بار تو بخوان .فقط یک بار تو بخوان. شاید این بار غلط من را تو گرفتی........
نوشته شده توسط ن. در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 17:29 موضوع محرمانه | لینک ثابت

آدرس اصلیش:
http://www.nytimes.com/imagepages/2008/06/12/technology/personaltech/12basics.ready.html
نوشته شده توسط ن. در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 18:6 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
در کسالت عادت
جایت خالیست
تا با هم بی معناترین واژه زندگی ، یعنی همان زندگی را معنا کنیم.
نوشته شده توسط ن. در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من نمی دانم و همین درد مرا بسیار می آزارد!
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY