در دشتی که خون می چکد سخره اش سخت تر است
ساقه جوانی که در چمنزار آفت زده مان روییده
رمز حیات را می داند
مادر مرده راه نوازش فرزند مرده اش را خوب می داند
در میان مرده زا ها دختری هست که روزی کودکی بزاید
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط نینا
|
هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط نینا
|
حرف زدن را دوست داریم اما شنیدن را نه . در بین شنیدنیهامان هم به دنبال تائید حرفهامان هستیم. شرط آغاز یک مکالمه رعایت اصل احترام است و توفیق یک مکالمه در تفکر طرفین به افکار دیگری. .. این گونه است که در ایران هر مکالمه ای مونولوگ می شود و نتیجه همیشه درجا زدن در افکار ناقص خودت.. .. بپذیر تو هم اشتباه فکر می کنی و توهم مثل من نیاز داری خودت را تصحیح کنی .
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط نینا
|
اگر دور عقرب آتش روشن کنند خود را نیش می زند آیا دور من آتش نیست؟
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط نینا
|
روزهای قشنگی را پشت سر می گذارم. هوا خوب است . باران نم می زند و پشت پنجره گلدان هایم سرمای زمستان را فراموش می کنند . اینجا بهار قشنگی است و در ساحل همیشه زنده چمخاله مارها آبی به تکاپو افتاده اند. لای سنگها حمام آفتاب می گیرند. زیر شنها خیس می شوند. و از دست هرچه جنبده است روی شنهای خیس سر می خورند... همه اینها نشان می دهد بهار قشنگی است. و خدا را شکر که گرما امسال کمی دست دست کرده و هنوز سری به ما نزده است. همه اینها به من میگویند امروز را عشق است
در سرزمین بدون آینده تکرار خاطرات گذشته می ماند و بس... تمام تلاشم این است که امروز روز قشنگی باشد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط نینا
|
به اسید پاشی ، داستان چشم در برابر چشم می خندم. ( طنز نوشتن من همین شکلی است باید بخندید ! وگرنه کهریزک مردانه یا قرچک ورامین زنانه می فرستمتان. البته اگر بتوانم! نگران نباشید معمولاً نمی توانم.)
فرض کنید پسری دختری را می خواهد دختر او را جواب می کند پسر روی صورت و چشمانش اسید می پاشد . دختر کور می شود .17 بار عمل می کند . دادگاه جرائم اسلامی حکم می کند دختر در چشمانش اسید بریزد و او هم کور شود.
اما طنز در این داستان کجاست ؟ نفهمیدید! طنز در درایت قاضی است که یادش رفته سرش را شانه کند و می خارد و عمامه اش کج می شود.( نمی دانم عمامه دارد یا نه اما کمی تخیل بدک نیست در طنز اشکالی ندارد) حتماً با لهجه رشتی یا مازنی حکم را قرائت کرده یا اولش به سبک بلوتوٍث گفته ..آه خدای من. بعد مکث کرده و گفت شِششما هم بریز حاچ خانم. خااهرم قصاص کن. صبر کنید باز هم طنز دارد این داستان در تمام این مدت قاضی زیپ شلوارش باز بود و سعی می کرده پنهانی زیر عبایش آن را ببندد طنز از این بالاتر!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط نینا
|
امروز با کاغذ آشتی کرده ام . به دنیای دفتر و خودکار و بوی جوهر برگشتم .و امان از این درد اینترنتی که ولم نمی کند. آمار خوانندگان نوشته های کاغذیم حول و حوش صفر می گردد.( گاه گاهی خواهرم دزدکی می خواندشان ) اما اینجا لااقل خوشم که گاه گاهی کسی سطری از آن را می خواند. سالها به خود می گفتم اهمیتی ندارد تو که برای دیگران نمی نویسی. اما الان خوب می دانم که برای دیگران می نویسم . این دروغی است که مثل هزاران دروغ به خود گفته ام. امروز یک روز بهاری است . دفتر خاطراتم 2 ماهی خالی مانده و وبلاگم چند ماهی است که آپدیت نشده ! نینا کجایی؟ فکر کنم در هرروزگی و دریوزگی های وجودم گم شده بودم و امروز اتفاقی کلید را یافتم. کلید این آشتی لبخند بود که دوباره بر لبم ظاهر شد. می خواهم طنز بنویسم . همه ما به لبخند نیاز داریم . اشک ها ما را به یغما برده اند....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط نینا
|
من متهم شده ام ! به همه ی آنها که می دانند اتهام چیست اطلاع می دهم که من هم متهم شده ام. دوستی مرا متهم کرد به غم زدگی . دیگری به سرخوردگی و آخری به نا مفهوم گویی!! و الان فکر می کنید من ناراحتم . باید باشم؟ آیا حقیقت این نیست که غم زده ام و لا مارتین وار با عشق و غم زندگی میکنم ؟ آیا حقیقت این نیست که سرخوردگی را خیلی خوب می شناسم و دلزدگی را بهتر؟ و حقیقت این نیست که خیلی از این کلماتی که از نوک خودکارم می جهند خودم نمی فهمم چرا بر روی کاغذ جهیده اند؟
و الان من بسیار خوشحالم که متهم نشده ام به دروغ نویسی و دروغ پردازی . و خدا را شکر با اینکه آمار وبلاگم پایین است اما راضی ام که باز هم باشد . جایی که صادقانه در آن با خودم خلوت کنم بدون نقاب هرروزگی.
آنها که مرا می شناسند خوب می دانند نیمی رویایی ام و نیمی بسیار واقع گرا. آنها که مرا می شناسند خوب می دانند که بهترین تصویر گر رویاهای درون زادم و چه بسیار بی رحمانه همه را به دنیای وهم می برم و خود با یک لبخند به خشن ترین لحظه های زندگی بر می گردم. و این رویا ها روزی مثل فیلم بر باد رفته می شوند و روزی مثل فیلم های تارکوفسکی!!
چه کنم این طوری خلق شده ام و باید با خودم کنار بیایم. هر چند خیلی خودخواهانه به نظر می آید اما دوست دارم تحملم کنند نه اینکه تحملشان کنم. و جالب این است که آنها که مرا می شناسند خوب می دانند چقدر خوب همه چیز را تحمل می کنم. شاید به خاطر اینکه چون درونم مال خودم است هر چقدر بیرونم را بیالایند باز هم برایم قابل تحمل است.... ولی هر از گاهی که کسی رامی بینم که درونش را به من نشان می دهد و درونش انسانی است آن وقت است که من درونم را تغییر می دهم تا درون دیگری را بیشتر بشناسم و از خوبی هایش سیراب شوم .
پشت درهای جنون ساختگی همیشه نبوغی هست. درها برای گشودن ساخته شدند و کلید خیلی از درها فقط صداقت است.
فکر کنم اگر مرا به غرور متهم کنند بسیار به جا باشد. خودم الان به خودم گفتم گنده دماغ از خود راضی. خوب بخشی از من است دیگر . شما ببخشید.
+
نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط نینا
|